<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جامه دران</title>
<link>http://mohammad-javan.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت های روزنامه نگار اهلی شده ...!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 14:31:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اعلام برائت مجدد</title>
<link>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>به اطلاع خوانندگان محترم وبلاگ جامه دران ميرساند.اخیرا متوجه شدم یکی از یادداشتهای طنز اینجانب تحت عنوان مصارف میلیونی شاروال معبود خان برای ژورنالیستان که در تاریخ شنبه بیست وپنجم مهرماه جاری در هفته نامه استرآباد به چاپ رسیده است مورد هک وسوء استفاده برخی از عناصر واقع شده و در قالب وبلاگ جعلی با نام جامه دران و تحت عنوان پایان ماه عسل شهردار کریمی کار شده است.اینجانب ضمن احترام به شهردار محترم گالیکش.ضمن برائت و محکومیت اقدام فوق به اطلاع خوانندگان جان میرسانم منبعد از این تاریخ درج هرگونه مطلبی که جنبه تخریب عمومی شخص و یا اشخاصی را داشته باشد،کار بنده نخواهدبود.چرا که این حقیر در طی سالها فعالیت روزنامه نگاری و مجازی خویش در پی هتک حرمت شخص و یا اشخاص نبوده،نیستم و نخواهم بود.لذا هرگونه مطلب يا عنوان اینچنینی كه منبعد در اين وبلاگ يا وبلاگي مشابه به نام اينجانب – محمد جوان – كارشود.اساسامردود و متعلق به اين جانب نخواهد بود.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر حافظه خوانندگان قدیمی وبلاگ جامه دران یاری نماید.مطلب فوق در هفدهم آبان ماه سال گذشته دروبلاگ جامه دران کار شد.متاسفانه طی روزهای گذشته متوجه شدم با گذشت یکسال از تاریخ انتشار مطلب فوق و همزمان با انتشار یادداشت طنز جدید تحت عنوان اندراحوالات معبود خان شاروال شهرما.جناب آقای عبدالقدیر کریمی شهردارگالیکش با ارائه شکوائیه ای به دادگاه عمومی گالیکش از روای جامه دران به اتهام نشراکاذیب و تهمت وافترا و توهین به خانواده معظم شهدا و جانبازان و... شکایت نموده است.اینجانب ضمن اعلام برائت و محکومیت مجدد یادداشت پایان ماه عسل شهردار کریمی.به اطلاع دوباره خوانندگان جان میرساند که مطالب ظنز شاروال معبودخان هیچ ربطی به جناب کریمی نداشته و ندارد و اقدام مشکوک عناصر معلوم الحال و مشکوک در دستکاری و انتشار مطالب خلاف واقع در وبلاگ جامه دارن هیچ ارتباطی به صاحب این قلم نداشته و ندارد.ضمنا این وبلاگ تا حل این مشکل و رفع این نقیصه به روز نخواهد شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با احترام - محمد جوان&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 14:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammad-javan&amp;postid=319</comments>
<dc:creator>mohammad-javan</dc:creator>
<guid>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالژی آیت الله هاشمی</title>
<link>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;فارغ از هرگونه حرکت و یا ژست سیاسی،این آخرین نوشته حقیر درجامه دران است و تا رفع توقیف هفته نامه ستاره گلستان،دیگر نخواهم نوشت.حتی اگر این ننوشتن سال ها طول بکشد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; به رفیق شفیق روزهای سخت، جمشید نیرومند،مدیرمسئول محترم هفته نامه ستاره گلستان که ستاره اش به حکم معاونت محترم دادستان شهر گرگان خاموش شد !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; درکنارپنجره نیمه بازخانه ات،همان پنجره کذایی که این روزها درنوشته هایت پررنگ ترازهمیشه دیده و خوانده می شود وتومدام به نیلکوه نگریستنت را از دریچه آن، جارمیزنی،تصویری هست که به قول خودت هرگاه که بی اختیاربه آن می نگری،چیزی درونت می شکند،تصویری که حالا حتی کودکانت هم قصه اش را حفظ کرده وتا توزبان می گشایی تا به تحلیل تصویربپردازی،پسرانت زودترازتوزبان می گشایند و خاطره تصویررا برایت روایت می کنند.دراین قاب گل ارکیده،تصویری ازآخرین روزهای، شاد زیستن کودکانی به چشم می خورد که روزگاری پدری مهربان را در کنار خویش می دیدند واکنون ماه هاست که این کودکان(سعید،سعیده وسپیده آرین)،ازنوازش دست پدرمدیرومدبرشان،محروم شده اند و توگاه گداری که فرزندات را نوازش می کنی بی اختیاربه یاد این سه کودک و پدر فرهنگی شان که دوست دوران تنگدستی ات بود واز جبرزمان درخودکشی ناخواسته ای،جهان را بدرود گفت،می افتی و درهراس ازچاپ وانعکاس دل نوشته هایت،برای آینده کودکان خود نیز چنین سرنوشت تلخ و ناگواری را تصورمی کنی واز بیم وهراس غلطیدن دراین سرنوشت نامحتوم،هرگونه نوشته ای که بوی مخالفت با تفکراین روزهای حاکم بر سرزمینت بدهد،رامنعکس نمی کنی که مبادا ... وبرخود می لرزی و بیش از گذشته نقاب را بر چهره می کشی ودرسکوت نظاره کردن را برفریاد زدن و دل بریدن از این آب و خاک ترجیح می دهی ...! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درسرزمینت،دراین بوم که اهورایی اش می نامی، این روزها اتفاقات تلخ وجانگدازی روی داده که به گمان تو،دل همه دوستداران انقلاب وطرفداران افکار ناب حضرت امام (ره) را سخت به درد آورده است.اتفاقاتی که بنا برروایت های بیشمار،همه شیرینی های قبل از وقوع خودش را برباد داده است و این رویداد تلخ برای بسیاری از دوستداران واقعی واصیل نظام که هنوزهم درون وبرونشان یکی ست،حقیقتا جانکاه و سخت است و ... تو درتمام این روزهایی که رفته ومی رود درگوشه خانه،کنج عزلت گزیده ای و به حوادث روی داده،صبورانه می نگری وبه پراکندگی یاران امام ودرحسرت ازدست دادن اندیشه های آن پیر فرزانه، اشک می ریزی.یارانی که دریازده سال حیات حضرت امام در کنار وی،سکاندارکشوری بوده اند که جنگی فرسایشی را پشت سر گذارده وازآزمون های بسیاری سربلند بیرون آمده است.اما آن روزها کجا و این روزها کجا (...) به اعتقاد تو،تفاوت آن روزها واین روزها درطرد یاران اصیل انقلاب نیست،دربیراه رفتن ها و کج روی ها و دودستگی ها وچند دستگی های ست که از فردای انتخابات درمیان مسئولان کشوری روی داده است.آن هم درمیان عزیزانی که برادری و مدوت خویش را بارها به رخ بیگانگان کشیده اندواز گذرگاه های تنگ وسخت،کشتی انقلاب 57 حضرت امام را به سلامتی عبور داده اند اما اینک خود به دردی گرفتار آمده اند که تصورمی شود هیچ طبیبی را درمانش نیست و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به راستی چه بر سر ما آمده است که برخی ها خشونت وانتقام و چند دستگی را در بین مردم ومسئولان گرانسنگ نظام ترویج می کنندونمی گذارند تا آرامش براین کشورحکمفرما وچشم طمع ودست دغل باز بیگانگان از سراین ملت و مسئولان شایسته اش جدا وبسته شود.آیا براستی باید ایمان بیاوریم به این نکته و سخن که انقلاب فرزندانش را می خورد واگراین چنین هست – که هرگز مباد – پس چرا استخوان هایش را هم می خورد.مگرنه این که در آیین ها و باورهای سنتی اقوام مختلف این روایت است که تفاوت افراد قبیله با سایرین دراین است که گوشت را می خورند اما استخوان را دور نمی اندازند.شاید تشبیه وقایع کنونی به این مثال وبه کاربردن آن دراین پاراگراف احمقانه باشد – که حتما هست – اما واقعا چرا و تا کجا ...؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در این شب های وهم انگیزورعب آور،تا سپیده دمان فجرتا دمیدن نوروطلوع جادویی خورشید،تا بوق سگ،بیداری ودراندیشه هایت غوطه ور،هرگاه که تصمیم گرفته ای تا دل نوشته ای پیرامون دغدغه هایت بنویسی،تصویرفرزندان محمد کریم آرین،بیش ازگذشته فکرت را به خود مشغول داشته و کودکان مظلوم دوست مرحومت،ازتوخواسته اند تا برسرنوشت تلخ آنان تامل کنی وفرزندانت را بازیچه افکارت قرارندهی! اما سکوت و چشم فروبستن برظلمی که بریاران انقلاب می رود تا کی و کجا؟!.تا کی می توانی بنشینی و به سیاهی چشم بدوزی ونگران ازدست دادن سرمایه ای که حاصل رنج های پیر فرزانه،بزرگ دوران،زنده همیشه حاضر،حضرت امام (ره)است،نباشی.سرمایه ای که به اعتقاد تو بیش از گذشته به رافت وعطوفت و ازخودگذشتگی مسئولان محترم نظام نیاز دارد...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دید تو یکی از سرمایه های جاودانه این انقلاب،آیت الله هاشمی رفسنجانی ست که دربسیاری ازوقایع مهم و سرنوشت ساز سرزمینت،نقشی شایسته ودرخورتحسین داشته است وهمواره مورد اعتماد وعنایت شخصیت تکرارناپذیرو بزرگی همچون حضرت امام و بیت وی بوده است کما اینکه مقام معظم رهبری نیز در نمازجمعه تاریخی به این مسئله اشاره وازبرخوردهای صورت گرفته با آیت الله هاشمی انتقاد نمودند.اما متاسفانه علیرغم رهنمودهای روشنگرانه رهبر فرزانه انقلاب، دست های پیدا وپنهان که خواهان جدایی این دویار قدیمی و مرید ومراد از یکدیگر است همچنان برمواضع خود ایستاده وقصد کوتاه آمدن هم ندارند و در این میان خوش وبش ریس جمهور محترم و آیت الله هاشمی را درمراسم تودیع و معارفه رئیس محترم قوه قضائیه را نیزتحمل نمی کنند و ...اینک قصه توست با نوستالژی آیت الله هاشمی که عمری به اوخرده گرفته ای و امروزوقت آن است تا خود به دست خویشتن به مسلخ بروی ...! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  داستان تووهاشمی ازروزهای پرخاطره دبستان شهید قاضوی اوغان آغاز می شود،از آن جا که در زنگ های تفریح مدرسه،شادمانه بر سروکول همکلاسی هایت می پریدی وبدون غم نان،درحیاط بزرگ دبستان ،همچون تیری رها شده از چله کمان،به پرواز درمی آمدی ودرگوشه گوشه مدرسه جولان می دادی،اگر چه ناظم سخت گیروخشن،گاه گداری که چشمش به شیطنت هایت می افتاد،با ترکه انارش نوازشت می کرد و به آرامش فرا می خواندت!اما...راهروی ساختمان قدیمی مدرسه - که دیریست خراب شده -،تنها جایی بود که به وقت اشک ریختن به دادت می رسید،همان راهروی خاطره انگیز که در میان هق هق گریه هایت،مردی نشسته در قاب عکسی کهنه،به تومی خندید ولج ت را درمی آورد و تو با آن (دندونیکه) می کردی!.بچه بودی و به اذعان همین آدم بزرگ های امروزی،درعالم بچگی (دندونیکه و دندون قریچک) با تصویرمرد همیشه خندان،گناهی نبود.گناه تو آن بود که تصویرمرد همیشه خندان را درلجاجتی کوکانه،ازدیوار کندی وجرش دادی((آقای محمد غلامعلی له له،مدیرعزیزم،ببخشید که بیست سال دیراعتراف کردم)) آن عکس و آن تصویروآن لبخند متعلق به رئیس مجلس اول که آن روزها حجت الاسلام هاشمی  رفسنجانی خوانده می شد،بود واین نخستین گناه تو درحق هاشمی رفسنجانی بود!.اما دریغ و صد افسوس که این اولین و آخرین گناه تو نبود و پس از آن تاریخ خطاهای به مراتب بزرگتری مرتکب شدی ...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انتخابات مجلس ششم را به یاد داری،با شنیدن نام اکبر گنجی یاد چه چیزی می افتی،قتل های زنجیره ای و مقالات عالیجناب سرخ پوش و ترور شخصیتی آیت الله هاشمی رفسنجانی،این ها را که همه به یاد دارند،از خودت بگو،ازخطا وگناهت،از یاد برده اي،هان،بلند بگو،نمی شنوم،بلند تر،اکبر گنجی مردی از تبار باران سرش را به باد می دهد را چه کسی نوشت!مگرهمین جمشید نجاری نبود که انتقاد کرد از این مقاله و تو گفتی :کارمن نیست.((جمشید جان،ببخشید ده سال دیراعتراف کردم)).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انتخابات 84 را که دیگر نمی توانی منکر بشوی،یاد ننجون مهدی می افتی!خواب نما شده ای برادر!به من ربطی ندارد تو به معین رای داده ای یا به کروبی،به سید مهدی چی گفتی،دوراول نه،دور دوم را می گویم،سوم تیرماه 84،هاشمی رفسنجانی و احمدی نژاد،همان جا که رقابت میان آیت الله و رقبیش را به جنگ زراندوزان و پابرهنه ها تشبیه کردی وعلیرغم قول حمایت ازآیت الله،رفقایت راوادار کردی به احمدی نژاد رای بدهند،تو منکر بشوی حسین خسروی که یادش می آید در حوزه رای گیری شهرداری،دوستان و بستگانت را گروه به گروه می آوردی ونظارت می کردی تا به محمود احمدی نژاد رای بدهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تاریخ را مرور می کنی،در اسناد پایان جنگ آمده است:آیت الله هاشمی رفسنجانی پس ازملاحضه شرایط دشوارروزهای آخر جنگ به حضرت امام پیشنهاد قبول آتش بس را می دهد وازایشان می خواهد تا مسئولیت اعلام آتش بس را به او بسپارد و درپایان جهت دوام کاریزمای حضرت امام،ایشان،دستوربه محاکمه واعدام اکبر هاشمی رفسنجانی بدهد.جلوتر که می روی، درتلخ ترین سال انقلاب،درخردادی که ملت بزرگ،رهبر فرزانه خود را از دست داد،به یاد می آوری، این اکبر هاشمی بود که مخالفت خود را با تشکیل شورای سه نفره رهبری اعلام وبرانتخاب بی چون و چرای آیت الله سید علی خامنه ای به عنوان رهبر انقلاب پافشاری نمود در حالیکه خود وی نیزازسوی بسیاری ازانقلابیون،تشویق به حضورمستقیم در فرآیند انتخاب رهبری شد وبسیاری از وی خواستند تاکاندیداتوری رهبری را بپذیرد و خود را در معرض انتخاب خبرگان رهبری قراردهد اما ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نسل تو به یاد نمی آورد اما نسل های پیشتر،از سرنوشت مردی می گویند که بهشتی نام داشت،مردی که روزگاری در تلویزیون با مارکسیست ها و توده ای ها مناظره می کرد و پایه گذار نظام قضایی ایران بود و همواره مورد اعتماد حضرت امام،اما دریغ که به تیر کین دشمنان گرفتارآمد ودرفاجعه هفت تیر ملت را تنها گذارد وفرزندانش نیز به جرم حمایت از میر حسین موسوی،نامحرم قلمداد وتا مرز بازداشت شدن پیش رفتند اگر چه آنها اتهام فساد مالی و جمع آوری زیر خاکی فرزندان هاشمی را بر پیشانی ندارند اما همین که از میر حسین حمایت نموده اند،به اذعان برخی (...) گناهی نابخشودنی مرتکب شده اند که باید تاوانش را پس بدهند و...اکنون برآیت الله رفسنجانی وفرزندانش همان می رود که در روزهای آخر عمر بربهشتی ویارانش رفت.اگرچه هیچگاه از خاطرت محو نمی شود که روزگاری مخالفین هاشمی،دشمنان پیامبرنامیده می شدند ونمازگزاران حاضردردانشگاه تهران با شعارهای کوبنده ازاوحمایت می نمودند اما امروز چه بر سرش آورده ایم که او حتی جرات آن را ندارد تا به عنوان خطیب در نماز جمعه حضور یابد و نگران بی حرمتی های باشد که ممکن است درهمان دانشگاه بر علیه وی و خانواده اش صورت گیرد و...این تاریخ پر از درس و خاطره است،افسوس که ما از آن پند نمی آموزیم واین سرنوشت غم انگیزی ست که مدام تکرار می شود،دیروزآیت الله بهشتی،امروز آیت الله هاشمی رفسنجانی،فردا کدام آیت الله...؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگرچه به آیت الله این انتقاد وارد است که در هشت سال صدراتش،مدیران و کارگزارانش شاهانه زندگی می کردند و مردم عادی درفقر،اما هرچه باشد او معمارسازندگی ست وخیمه این انقلاب،نمی توان برخدمات تکرارناشدنی وارزنده اش چشم بست و کورکورانه استوانه و پشتوانه نظام را تخریب کرد! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزها و این شب ها،برانقلاب و یارانش سخت می گذرد اگر چه تلخ و گس،اما به هر حال می گذرد و تو هم در این روزهای سخت،تلخی های بیشماری را لمس کرده و خواهی کرد.خیالی نیست.مهم این است که تو حرفت را زده باشی، حتی اگرمجبور به پرداخت هزینه های بیشماری بشوی وهرآنچه را که به سختی به دست آورده ای به آنی از دست بدهی اما ...هنوز کتابهای نخوانده بسیاری هست که باید درآرامش زندان خواند.!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هرگز از مرگ نهراسیده ام/اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود./هراس من ـ باری ـ همه از مردن در/سرزمینی ست/که مزد گورکن/از بهای آزادی آدمی/افزون باشد./جستن/یافتن/و آن گاه/به اختیار برگزیدن/و از خویشتن خویش/بارویی پی افکندن/اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد/حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 23:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammad-javan&amp;postid=317</comments>
<dc:creator>mohammad-javan</dc:creator>
<guid>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش</title>
<link>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;گزارش به ملت (امت قدیم) !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در راستای این که  ما بچه خوب و سر به راهی هستیم و اصولا ملت را هم بسیار دوست داریم و مطمئنیم ملت همیشه در صحنه و امت خزب الله نیز ما را بی گمان دوست می دارد،تمایل داریم تا اعلام نماییم در این غیبت صغری و کبری ما کجا بوده و چه کرده و می کرده ایم ...!پس از سخنرانی برادر میرحسین و شرح واقعه ترور نافرجام وی توسط آنتوان زاخاروف ملعون  در وبلاگ جامه دران،برادران حسین و عباس ازواحد حفاظت ازاخبارواطلاعات،چون علاقه بسیار شدیدی به این حقیردارند طی تماسی اظهار تمایل نمودند تا حقیر بار دیگر شرفیاب حضورایشان بشوم و واقعه را به صورت جز به جزء شرح دهم و ... رفتن و شرح دادن ما همان و به جرم مانع تراشی عدم انجام واتمام طرح ترور به سیاهچال رهنمون شدنمان نیز همان ...!از زندان که آزاد شدیم ، متوجه شدیم برادر آنتوان زاخاروف (که  میاندره والی طبرستان،بسیارعلاقه دارد تا ما این ملعون را ساکاروف بنامیم) به منظور زیارت از سوی برادران حسین و عباس عازم مشهد مقدس گردیده است. اوضاع را که رصد کردیم متوجه شدیم درجلسه سخنرانی برادر میرحسین گاز خردل زده اند و ...آنتوان زاخاروف هنوز از مشهد برنگشته است،کسی از او خبر ندارد لذا از کلیه دوستان،عزیزان،بزرگان و رفقا خواهشمندیم چنانچه در همایش های انتخاباتی میر حسین  شخص مشکوکی را دیدند  به 110 زنگ بزنند و خانواده ای را از نگرانی برهانند   ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 17:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammad-javan&amp;postid=305</comments>
<dc:creator>mohammad-javan</dc:creator>
<guid>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما و میر حسین</title>
<link>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description>میر حسین امروز در گنبد بود.به اتفاق آنتوان زاخاروف رفتیم مسجد قائمیه! با دوربینمان از چهره نورانی برادر میرحسین عکس می گرفتیم که به ناگاه متوجه شدیم این نابکار نابخرد فلان فلان شده چاقوی ضامن دارش را بیرون آورد که ...بله دیگه ! آقا ما نذاشتیمش. همین ! </description>
<pubDate>Tue, 21 Apr 2009 19:02:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammad-javan&amp;postid=304</comments>
<dc:creator>mohammad-javan</dc:creator>
<guid>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب و روز</title>
<link>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>ان قدر این روزها کار سرم ریخته است که شب و روزم را گم کرده ام. هفت صبح از خانه بیرون می روم تا عصر مشغول کارهای روزمره هستم و شب از گرد راه نرسیده باید تا نیمه های شب در کنار دوست عزیز ی باشم که بخشی از کارهای نشریه جدید را انجام می دهد و به خانه که بازگردم شب از نیمه گذشته است و ...با این همه به کارم و آنچه که انجامش می دهم سخت دلبسته ام و بی قرار روزهای عاشقی !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 19:09:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammad-javan&amp;postid=303</comments>
<dc:creator>mohammad-javan</dc:creator>
<guid>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description>فردا دومین ویژه نامه کودک و نوجوان ستاره گلستان منتشر می شود و این برای من که روزهای متمادی را برای آن زحمت کشیده ام و از ب بسمه الله تا ت تمام آن را تعقیب کرده ام بسیار لذت بخش است.فکر می کنم روز یکشنبه وِیژه نامه همراه با نشریه در دکه های مطبوعات استان توزیع بشود و روز دوشنبه عصر نیز سفر تاریخی ما به جنوب کشور آغاز بشود.سفری که خاطرات سال قبل را برایم زنده خواهد کرد و امسال با دوستی هستم که فکر می کنم لحظه به لحظه اش برای من سرشار از خاطره های ناب بشود و ...برخلاف سال قبل که ما با یک چمدان پر از دلارهای اهدایی جورج بوش به سفر رفتیم. دولت جدید امریکا به مزدورهای وطن فروش و قلم به دست های مزد بگیری همچون ما پولی نداد تا این سفر همراه با دلهره کم پولی آغاز بشود و نگرانی از نامردی ال ۹۰ در جاده هایی که مردمانش تشنه خونند و تعمیرکارانش همچون گرگانی گرسنه تشنه پول ...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال که میر حسین آمده است خدا کند که خاتمی مردانه به کناری برود تا غرور یک ملت ترک برندارد !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 18:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammad-javan&amp;postid=301</comments>
<dc:creator>mohammad-javan</dc:creator>
<guid>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار پر مشقت ...!</title>
<link>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description>این روزها برای ستاره گلستان صفحات داخلی کودک و نوجوان را کار می کنم.از ۷ صبح تا ۱۲ شب به طور مدام در حال کلنجار رفتن با دغدغه هایم هستم و فرصتی برای اندیشیدن ندارم.از کتاب فاصله گرفته ام . اعتماد ملی را هم سر سفره شام مرور می کنم.اگر چه این روزها فشار کار بسیار سنگین است و طاقت فرسا ! اما به احترام همه دوستانی که به من لطف دارند و اعتماد ...با سختکوشی جان می کنم تا دل دشمنان را شاد نکنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;علیرغم همه ارادت و اشتیاقی که به دیدن شیخ اصلاحات داشتم متاسفانه فرصتی پیدا نکردم تا در سفر ایشان به شرق استان شکارچی لحظات ناب باشم و خواب چند ماه قبل را تعبیر نمایم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Mar 2009 20:03:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammad-javan&amp;postid=300</comments>
<dc:creator>mohammad-javan</dc:creator>
<guid>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دایی کشون ...!</title>
<link>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>دایی بعد از یک ماه بیهوشی (کما) در خانه جان سپرد و دیروز هفتمین روزش نیز برگزار شد. امشب سالگرد اون یکی دایی بود و فردا ظهر هم سالگرد یه دایی دیگه ست ...!</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2009 22:50:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammad-javan&amp;postid=299</comments>
<dc:creator>mohammad-javan</dc:creator>
<guid>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محدودیت یا محرومیت ؟!</title>
<link>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description>براساس آخرین شنیده ها : اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان گلستان برای انتشار ویژه نامه های مطبوعات استان محدودیت های جدیدی را ایجاد نموده است و از این پس دست اندرکاران انتشار ویژه نامه ها باید مطالب را قبل از چاپ ( صفحه آرایی شده )به تایید اداره کل برسانند و پس از کسب مجوز اقدام به چاپ و انتشار آن نمایند.این در حالی ست که برخی از نشریات استانی با انتشار ویژه نامه های شهرستانی و منطقه ای سعی در جذب مخاطب بیشتر دارند و ... با این حساب برادر محمد جوان و دارو دسته اش از این به بعد باید بروند و کشکشان را بسابند&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ما اهالی جامه دران ضمن محکوم نمودن حرکت جدید اداره کل. از اهالی مطبوعات به ویژه برادر حاج احمد خواجه نژاد انتظار داریم تا مدیرکل محترم و دارودسته اش را بر سر عقل بیاورند.</description>
<pubDate>Wed, 18 Feb 2009 18:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammad-javan&amp;postid=298</comments>
<dc:creator>mohammad-javan</dc:creator>
<guid>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن شب کنار بیمارستان مسعود</title>
<link>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>آن شب در هوای مه آلود خیابان شهید فکوری گرگان.آنتوان زاخاروف از شبها کنار دهکده دیکانکای گوگل یاد می کرد و حقیر از جای خالی علی نصیبی! و بیمار ما در اتاق شماره ۱۱ بیمارستان خصوصی مسعود از درد فک می نالید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 08:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammad-javan&amp;postid=297</comments>
<dc:creator>mohammad-javan</dc:creator>
<guid>http://mohammad-javan.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
