تبليغاتX
جامه دران

جامه دران

يلدايي ديگر

 

 

نگاهي به تفكرات و انديشه هاي رذيلانه متولدين سال سي ويك، در باب وبلاگ نگاران ...!

 

بايد صادقانه اعتراف نماييم كه به احترام دوستي والامقام و بلند مرتبه كه در نزد ما جايگاه ((خدايگاني)) دارد، نعوذ بالله،حاضر شديم تا تن به اين بازي كثيف شب يلدايي بدهيم . در ابتداي عرايضمان نيز بايد بگوييم كه به هيچ عنوان تحت تاثير مجموعه ي بي خاصيتي با نام ((باغ خزعبل)) قرار نگرفته ايم . اين را گفتيم تا بعدا ما را متهم نفرماييد به اين كه از شخصي با نام (( مدير مهراني )) الگوبرداري كرده ايم.

شما سال سي ويك را يادتان نيست اما اگر از ابوي بزرگوار بپرسيد كه بچه هاي سال  سي ويك، چگونه بچه هايي بودند به شما خواهند گفت كه(( ما )) متولدين سال سي ويك قمري چه گور به گور شده هايي بوده و هستيم...!

 

القصه :

اصولا ما معتقديم دوستاني كه وبلاگ نگار(!) هستند، چند دسته اند . دسته نخست مشتي علاف  غرب زده اند كه با همكاري جماعتي بلشويك و به منظور ساقط كردن نظام، اين  دم و دستگاه  را  ((به راه))  انداخته اند و جز انديشه هاي منحوس ماترياليستي هيچ انديشه ديگري در كله پوكشان ندارند! و اين ها لايق تير باران هستند.

 

دسته دوم:

 افراد عاشق پيشه رندي  هستند كه بر اثر فشار بيش از حد بچه هاي ((جاندارمري)) كه اصطلاحا  به آنان ((كميته اي)) هم مي گويند، دست از كوچه گردي برداشته و با وب گردي در اين فضاي مجازي  تلاش

 مي نمايند تا به اهداف  شوم و پليد خود دست يابند.

در مورد دسته دوم گروهي برآنند تا خواهران و مادران شان را به مرغ شیدا بسپارند ...!  

 

دسته سوم:

مشتي بچه مذهبي عقده اي ميباشند كه در قالب  دين مداري، خرافات  را گسترش مي دهند. و گاه گداري با نوشتن شر و ور نامه هايي همچون : من دختر كوري بودم ديشب در خواب آقاي فلاني آمد به سراغم اين جوري شد و آن جوري شد و بعد گفت كه اين را چهل بار بنويس و به چهل نفر بده تا آنان هم بنويسند و الي آخر ...

به دين ضربه های ناجوری  مي زنند و آبروريزي مي نمایند !

اين ها را بايد در تالاب  انزلي و درياچه نمك قم زنده به گور كرد  تا درس عبرتي براي سايرين شوند!

 

دسته چهارم:

عده اي خواب نما هستند كه بدون هيچگونه نقد سازنده اي  در وبلاگ دوستانشان كامنت مي گذارند. اينان كه خود صاحب كتاب و مرامند.زحمت خواندن مطالب وبلاگ را به خود نمي دهند و با مرور سر سري و بدون تعمق يك تيري پرتاب مي كنند و ميروند .

در مورد اين دسته علما و مراجع  فتوا داده اند :خوردن گوشت تنشان بر مومنان و كافران واجب و حلال است

 

دسته پنجم:

افرادي مثل ما هستند كه از سر دلسوزي و خير خواهي براي آگاهي نسل هاي نو ((زرت و پرت))

الكي مي كنند اما اين نسل نويي ها آنها را جسارتا سگ درب خانه شان هم حساب نمي كنند!

آشاميدن خون ما از سوي پزشکان به همه وبلاگ نویسان توصیه شده است

ميرزا ملكم خان گورستاني

قدس السره الشريف

...!

 


نوشته شده توسط محمد جوان در شنبه نهم دی 1385 ساعت 8:16 | لینک ثابت |


یلدا درشب مهتابی!

 

بازي شب يلدا در دو پرده ...!

 

پرده نخست به روايت برادر محمد جوان ...!

 

يك:

 از دوران خردسالي ام و رنج ها  و مرارت ها ي كه  كشيده ام، مي نويسم.  به نوجواني و آرزوهاي بر باد رفته و جواني از دست رفته ام مي نگرم و مي نويسم. اما به خود  كه مي آيم ، نوشته هايم را پاك مي كنم...!

 

دو:

با اينكه  بزرگان و استادان برجسته دنياي فرهنگ و ادب خيلي  پيشتر از اين ها به اين نتيجه تلخ رسيده  و تاكيد نموده اند  كه با نوشتن وپرسه زدن در دنياي شعر، قصه و  روزنامه ، آدميزاد به جايي نمي رسد  با اين همه خرسندم كه قبل از آنكه خيلي دير بشود من نيز به عينه اين را تجربه كردم... يادم باشد تجربياتم را به جوان ترها هم انتقال بدهم...!

 

سه:

 با اين كه  برخي ها معتقدند: پول چيز كثيفي ست . با اين همه حقير به شخصه دريافته ام پول چيز خيلي خوبي ست به شرطي كه به همان آساني كه به دستش مي آوري از دستش ندهي ...!

 

چهار:

بچه كه بودم نهايت آرزويم داشتن يك دوچرخه بود. بزرگتركه شدم به يك موتور گازي بسنده كردم.كمي بعد تر يك موتور ياماها 100 كفايت مي كرد. ياماها 125 را كه كهنه كردم. دلم هواي يك cdi صفر را كرد.

اين روزها cdi  صفر به سختي نفس مي كشد، نهايت آرزويم يك پژو206 است. يعني يلداي سال بعد به اين آرزو خواهم رسيد . يادم باشد گواهينامه ام را تا آن هنگام بگيرم...!

 

پنجم:

از مهتاي بزرگوار سپاسگذارم كه مرا به بازي شب يلدا دعوت كرد،اگر چه دير دعوت شدم اما با اين همه راضي ام . نباشم چه بكنم؟! نزديكترين دوستانم دعوت به بازي را نپذيرفته اند از دورترها كه انتظاري نيست .پس هيچكس را به بازي دعوت نمي كنم!!

 

بعدالتحرير:

دوستان فرمودند چرا گويندگي و جلال مقامي،  سينما و مخملباف را رها كردي ....شايعه كرديم : فساد اخلاقي داشتيم ...! شما باورتان می شود؟!

 

پرده دوم به روايت اوماخان خازبولاتف ...!

 

يك:

از جامه دران درآمديم چرا كه احساس كرديم دنيايي كه در آن  تنفس مي كنيم كثيف تر از آني هست كه فكرش را مي كنيم

 

دو:

در برزخ نشسته ايم و گذشته را مرور مي كنيم. از هيچكس گلايه اي نداريم . نه از راوي و نه از دوستان محبوب و غير محبوبش ...! ميشا را هم كه ...! هيچي...! خفه مي شويم!

 

سه:

دن دريگو و دن خوزه جاي ما را تنگ نكرده اند. جاي ما محفوظ است . روزي كه احساس كنيم هوا بهتر شده است  به خانه باز مي گرديم!

 

چهار:

از بهار و هر آن چه كه در آن بهار باشد، خوشمان مي آيد. به خواب زمستاني فرو رفته ايم . بهار که آمد از خواب بیدارمان کنید!

 

پنجم:

روسلان و رستم به همه  مخصوصا ((عمه جان)) سلام مي رسانند ...!

 

بعدالتحرير:

 می دانید که ما از این جینگولگ بازی ها  تنفر داريم!

 


نوشته شده توسط محمد جوان در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 14:9 | لینک ثابت |