جامه دران
منوی وبلاگ

محمد جوان
خبرنگار و عكاس
مطبوعات استان گلستان
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
طنز
پیوندها
میتینگ
رفعتي
طبرستان
محمد گل كش
زندگي در رسانه
منصور گلستان
مهدي صفايي
ميثم باريكاني
سحر سرافراز
نیما حاجی قاسمی
روزنامه اعتماد
جعفر خاندوزي
گرگان زمین
علی نصیبی
ابراهيم
مسيح
کوچه
بهار
مهديه
ریرا
الهه موسوی
مريم اکبری
حميد مافی
سايت تابناك
احمد خواجه نژاد
فارس
قالب بلگفا
طراح قالب

آنتوان عاشق !
در دفتر روزنامه نشسته بودیم و کیفانه می زدیم که ناگاه آنتوان با حالتی زار وارد شد. برادر روسلان که خوانندگان قدیمی جامه دران ایشان را بیاد دارند از جایش برخواست - قدیم ها که ما مکتب خانه می رفتیم برخواست را اینگونه می نوشتند !- و گفت: بیا برادر آنتوان بنشین کنار ما یه پکی بزن تا روشن شی ! حالا اینجایش را رها می کنیم چون خش دارد و ممکن است بعدها در کارنامه ما موارد بدی ثبت گردد و اذهان عمومی نیز منحرف شود ! القصه ما پس از تجسس بسیار از طریق راپورت برادر رستم دانستیم که ایشان پس از پنجاه سال عاشقی دریافته است که معشوقه ای که دست در دستش می گذاشته و ترانه های عاشقانه پرسوز و گداز برای وی می سروده است . دل در گرو فرد دیگری داشته است و پس از ماه ها عاشقی به ایشان گفته است: برو برو دیگه. حالا تو رو نمی خوام ...! ما مانده ایم که در قبال اشک های برادر انتوان چه کنیم لذا از کلیه برادران و خواهران مسلمان که در این موارد سابقه روشن دارند خواهشمندیم تا در این مقطع تاریخی آنتوان را یاری نمایند و به ایشان بفرمایند که وی با معشوقه خود چگونه برخورد کند و ...ختم کلام: ریشه اش را چگونه بخشکاند ! پیرت بسوزه عاشقی تو با من چه کردی ![]()
نوشته شده توسط محمد جوان در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 23:33 | لینک ثابت |
آه الزیدی
درهمان دقایقی که پس از تفکر بسیار درباب حرکت الزیدی خبرنگار عراقی،به این نتیجه رسیده بودم که حرکت وی کاری عجولانه و به دور از عرف و ...بوده است و قصد محکوم کردن حرکت او را داشتم.عصر پنجشنبه 28 آذر، در یک سانحه رانندگی ((آه الزیدی)) مرا گرفت و راوی به کلانتری و همراه بنده نیز به بیمارستان انتقال یافت و صد البته اسب چموش ما با جرثقیل به پارکینگ هدایت شد. آه ، الزیدی تو با من چه کردی ...؟!
نوشته شده توسط محمد جوان در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 9:21 | لینک ثابت |
