جامه دران
منوی وبلاگ

محمد جوان
خبرنگار و عكاس
مطبوعات استان گلستان
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
طنز
پیوندها
میتینگ
رفعتي
طبرستان
محمد گل كش
زندگي در رسانه
منصور گلستان
مهدي صفايي
ميثم باريكاني
سحر سرافراز
نیما حاجی قاسمی
روزنامه اعتماد
جعفر خاندوزي
گرگان زمین
علی نصیبی
ابراهيم
مسيح
کوچه
بهار
مهديه
ریرا
الهه موسوی
مريم اکبری
حميد مافی
سايت تابناك
احمد خواجه نژاد
فارس
قالب بلگفا
طراح قالب

جسارتا شما از این مطلب چه برداشتی دارید ...؟!
مصارف میلیونی شاروال قادر چاخان برای ژورنالیستان
دپلوم انجنیر: حکیم اکبری - زهره نجوا
مقدمه: حدوداً چهار سال پیش مضمون مبسوطی نوشتم زیر عـنوان "مارمولک های شهر ما " که به استقـبال فـراوان خوانندگان مُواجه گردید. این استقـبال در حدی بود، که هرکس مرا در گوشه و خیابان می دید گوشه مه کرد و می گفت: ای دمت گرم و به روان پاک پدرت صلوات که ای جور از دل ما کار می کنی و می نویسی و این گردنکش های لامروت را افشاء می کنی و از ای قبیل کلمات، مگر بودند کسانی از وطندارانم که مقاله بدماغـشان خوش نخورد. نه تنها این، بلکه ایشان از نشر وسیع این نوشته آنقـدر متأذی و مویدماغ گشتند، که دست به مقابله زدند. اما کاش مقابلۀ ایشان بالمثل میبود. کاش ایشان در رد نوشته ام مقاله یا مقالاتی برون میدادند و گفـته هایم را با دلیل و برهان و استدلال رد میکردند. نه خیر! اینان این کار را نکردند و یا که قـدرت چنین کار را در خود ندیدند و چون دلشان به اصطلاح بسیار کوفـت کرده بود، باید از این نوشته و نوشته های بی شمار دیگرم و نیز از نویسندۀ آنها انتقام میگرفـتند. و چه انتقامی خوشتر ازین، که بر نوسنده بتازند و به هـتک حرمتش بپردازند؟؟؟ بلی این هموطنان ما دقـیقاً همین کار را کردند و چون به اصطلاح اخ دلشان برنیامده، هـنوز که هـنوز است، دست از دَوزدن و توهـین کردنم برنداشته اند. من ایشان را معذور میدانم، چون ایشان مریض اند و عامل مـرض ایشان چیزی دیگر نیست، غـیر از "بیچاره شدن ها" و "تیربخاکخوردنها".
دیریست که عـده ای قـلیل و نامعتنابهی از هموطنان ما، خود را به داوریهای یکجانبه در مورد زبان نوشتاری قصه نکانم مشغول ساخته اند. اینان یک طرف سکه را می بینند و طرف دومش را یا دیده نمیتوانند و یا که نمیخواهـند ببینند. مثلاً سؤال میکنند که "تو که تا دیروز با این ها بودی" پس چگونه شد که " بر علیه شان گردیدی " . اگر اندک انصاف میبود، این هموطنان ما در درجۀ اول سؤال معکوس را مطرح کرده میپرسیدند، که "چه شد که از این ها جدا گردیدی". و اگر واقعاً انصاف می داشتند، این کار را "بیست بار" میکردند، پیش از آنکه سؤال همیشگی خود را "یک بار" به میدان می انداختندوازدست و کاسه میپرسیدند.
وازین نحو سؤالات متعدد دیگری را میتوان مطرح کرد. الحاصل که "حقیر نقابی که اینان بر چهره زده بودند را کشف کردم" وبا وجودی که رسماً و قانوناً هـمتراز "گروه" قـرار داده شده، ایشان بوده و هستم ،از مدتها قبل تصمیم گرفته ام که گذشته را جبران و ان چه را که خواست واقعین مردم چخنسور است را در این جریده به معرض تماشا بگذارم . حال این شما و این حکایت این شماره جامه دران ...!
از همان نان چاشت شاهانه مراسم معارفه می شد حدس زد که اعضای جدید شورای شهرچخنسور و شاروال منتخب آنان، از گرد راه نرسیده ، درب خزانه ی شاروالی را که توسط کاک میتی ( شاروال پیشین) شش قفله شده بود را زودتر و سهل تر از آن چه که بتوان متصور شد با پذیرایی ویژه از مهمانان مراسم معارفه، در جنگل گلاب دره گشوده اند و شاروال منتخب نیز 48 ساعت پس از مراسم معارفه و در نخستین نمایش تاریخی خود چوخه سفیدی را به پا نمود تا به مردم شهرش بفهماند اگر نان چاشت شاهانه روز معارفه دستپخت شورای محترم شهر آنان است، شاروال نیز هنری فراتر از شورای شهر در گرو خویش دارد و به آسانی می تواند با پوشیدن چوخه سفید، در کوران یک برف بهاری در شهر تا و بالا شود و در رکاب دوستش ((بهاریم کرزک)) از دندآب های برف بهاری ماهی بگیرد و ساعتی بعد سرمست از نخستین نمایش، به ساخته شدن پیام (چوخه سفید شاروال) ببالد. غافل از این که در تاریخ ثبت است، مفکوره طراحی پیام چکمه جناب شاروال، چگونه شکل گرفت ونخستین بار چه کسی آن را درگوشی نوکیای گوزوک شکل خود نوشت و برای دیگران روان نمود!.
نخستین نمایش تحسین برانگیز قادرچاخان انعکاس خوبی برای او به همراه داشت و او توانست به لطف همراهی دوست ژورنالیست خود !، برف بهاری را در مطبوعه شهر چخنسور- به صورت بوران- جلوه و پوشش خبری دهد و پسان تر از آن نیز در جلسه هفتگی یک نشریه معتبر ولایتی حضور یابد و به لطف واژگان زیبای اوغانی که به صورت دلنشینی بر زبانش جاری میشد، جلسه مذکور را تحت الشعاع حضور خود قرار دهد و دبیران سرویس معتبرترین نشریه ولایتی را مقهور کلام زیبای خود نماید و...از همین جا است که نکته وخط سیر اصلی قصه ما آغاز می شود. شاروال قادرچاخان درپایان همین جلسه، وقت بازگشت از سفر چند ساعته اش به خطه قندهار و در ساعات ابتدایی شب، این مفکوره درذهنش پیدا شد حالا که در یک جلسه چند نفره ،توانسته است، توجه بهترین های مطبوعات اوغانستان را به خود جلب کند.می تواند در یک جلسه بزرگتر واین بار، با حضور ژورنالیستان رسانه قدرتمند ملی، حرفهای بیشتری برای گفتن داشته باشد و به بهانه طرح مشکلات شهرچخنسور، میدان بزرگتری را برای نمایش فراهم کند تا با درخشش در این میدان به خواب های طلایی اش دست یابد. حال این که قادرچاخان به چه قسم اعضای محترم شورای اسلامی شهر وهمچنین رئیس خوش مشرب واصولگرای آن را، راضی به انجام برپایی چنین همایشی نمود، حقیقتا بر ما روشن و واضح نیست و راویان شیرین سخن که گاهاً خبرهای درون شاروالی را برای ما راپور می دهند نیز در این زمینه به ما معلومات نداده اند. اما برخی از همین راویان، بعدها به چشم خویشتن دیدند که در روز همایش و به هنگام سخنرانی فی البداهه رئیس شورای اسلامی شهرچخنسور، به چه قسم یک آقای محترمی که از قضا پسر بابوی قادرچاخان نام دارد و خود را غول سیاسی منطقه چخنسورمی نامد، تلفظ نادرست و اشتباه لفظی رئیس محترم شورای شهر، در بیان نام برخی از خبرگزاری ها و غول های رسانه ای دنیا را به مسخره می گرفت و از فرط قهقهه سر به زیر می انداخت که مبادا آقای رئیس ، خندکان او را ببیند و قادرچاخان را از تاج و تخت بیندازد...!
صبح روز جمعه شانزدهم سنبله 2006،برای ژورنالیستان رادیو و تلویزیون اوغونستان وهمچنین دست اندرکاران برنامه ساز و مدیران ارشد آن، صبحی خجسته وپر از روشنایی بود، زیرا آنان در این صبح فرخنده به دور از چشمان تیزبین مردم و نگاه های خیره و مزاحم مخالفین برگزاری همایش، به چوکی های چوبی سرخ رنگ سالن کنفرانس های موزیم تیاتر شهرچخنسورتکیه زدند و عصر همان روز پس از صرف صبحانه،نان چاشت، عصرانه و... همچنین یک میله فرح بخش در جنگل گلاب دره و بازدید از آبشار و کمپش و همچنین دریافت تحفه های ارزشمند از شاروالی ،درشرایطی چخنسوررا ترک گفتند که شاروال اصلاح طلبش، به این باور خام دل بسته بود، پرسونل رادیو و تلویزیون، از فردای همان روز- با توجه به تحفه های ارزشمند و پذیرایی مفصل - توجه ای ویژه به شهرچخنسور، تفرجگاه ها و معضلات و مشکلات آن خواهند داشت و با تهیه و نشر گزارش ها و خبرهای داغ ، شاروال محترم را در ارائه خدمات بهتر و جذب امکانات بیشتر یاری نمایند اما...پاییز گذشت و زمستان آمد،بهار رفت وتابستان فرا رسید و اینک دو سال از آن روز تاریخی می گذرد. اکنون وقت آن رسیده است که شاروال محترم و ایده پرداز شهرچخنسور به شهروندانش تشریح نماید که همایش فوق چه دستاوردی برای این شهر به همراه داشته است. آیا صرف حضور در برنامه پریچه و آوازه خوانی دخترعموجان هی هی ویا انعکاس مشکل کرکبندی دربرنامه (پلنگ شهر) می تواند، دلیلی قانع کننده و مردم پسند، برای حیف و میل میلیونی پول بی زبان شهروندان شهرچخنسور باشد.آیا این هزینه شایسته مردم شهری ست که نیمی از آنان با سیلی صورت خودرا سرخ نگه می دارند و بسیاری از آنان - خداگواه است - به نان شب خویش محتاجند و این در حالی ست که شاروالی محترم مبالغی را که به بهانه عوارض و نوسازی،از آنان دریافت می کند، اینگونه حیف و میل می کند و درپرداخت حق و حقوق قراردادی هایش هم ناتوان نشان می دهد وکارگران زحمتکش آن تا نیمه های ماه بعد به انتظار پرداخت معاش خود می مانند.
حمایت از ژورنالیستان و مدیران برنامه ساز تلویزیون امری پسندیده و جایز است و هیچ انسان فهیم وقدرشناسی بنای مخالفت با آن را نمی گذارد اما شایسته تر آن است که این امر را شاروال های شهرهای کلانی نظیر کابل و زابل که درآمدها و منابع مالی فراوانی دارند انجام بدهند.نه شهروندان شهری که متکدیانش در تانک تیل هایش، دست به یقه می شوند و اندوه مسافران تابستانی را بر می انگیزانند و بسیاری از دکانداران محترم شهر، بابت فروش اجناس از شاروالی اش طلبکار می باشند و ماه هاست که برای حصول نمودن پول خود – در منزل اول و دوم شاروالی – سرگردان هستند.
حال این سئوال مطرح می شود؛ پس چگونه است که آنان با این همه عواید اقدام به چنین کاری نمی کنند اما شاروالی شهر کوچکی مثل چخنسور دست به چنین هنرنمایی میزنند؟.حقیقتا و انصافا آیا چیزی جز این است که مردم چخنسور هزینه اجرای خواب های شاروال ایده پرداز خود را می پردازند و آیا این عملکرد شاروالی محترم بی احترامی محض به مردم شهری نیست، که باشنده گان آن بیش از حد صبورند و مظلوم...؟!
به شاروال محترم پیشنهاد می دهم از بالای ابرها پایین بیاید و به اوضاع و احوال مردمش، زمینی بنگرد. برای نقطه شروع، توصیه می کنم او برای یک مدت کوتاه، کار تیل زدن در موترهای "تندر90" شاروالی را خودش انجام دهد و از نزدیک شاهد حضور زنان نیازمندی باشد که در تانک تیل چخنسور برای رفع نیازهای خانوده های فقیر و دردمند خویش به نحوه بسیار تاسف باری دست به گدایی می زنند و برای حذف رقیب و از میدان بدر بردنش ، گیس و گیس کشی هم به راه می اندازند. شاید،مجددا عرض می نمایم، شاید آنگاه شاروال محترم کمی از خواب هایش دست بردارد و همانند زمینیان تفکر نماید تا مجبور نباشد برای کمبود موجود، دستفروشان شهر را به بهانه زیبایی شهر،قلع وقمع نماید و هزار راه رفته را دوباره بپیماید.
اگر چه قادر چاخان و دوست عزیزش (بهاریم کرزک) از دیرباز، به این نحوه مصرف کردن پول، عادت نموده اند و ترک عادت نیز بنا بر گفته قدیمی ها موجب مرض است با این همه به عنوان عضو کوچکی ازاهالی این شهر و نه به عنوان فعال مطبوعاتی، از شاروال محترم شهر چخنسورجناب آقای قادرچاخان، مصرانه درخواست می کنم تا با احتیاط بیشتری درب خزانه را به روی همایش ها و برنامه هایش بگشاید و اگر طرحی را هم در ذهن دارد قبل از اجرا در اتاق فکر شاروالی و با حضور همه صاحب نظران، به بحث بگیرد تا به سرنوشت دیگر طرح های او نظیر سفربی مرگ ومیر در جاده تندرستی با آن مزایک سازی افتضاحش و افتتاح چندباره کرک بندی با آن نمایش تاسف بارش( که باعث شد هیچ یک از مقامات مسئول ولایتی و ولسوالی ها در این مراسم حاضر نشوند) دچار نگردد. همچنین از شاروال محترم خواهش می شود، قبل از انجام هر کاری بالاغیرتا، معضل کثافات این شهر را با افزودن چند کارگر و چند موتر به جای یک موتر و دوکارگر برای همیشه حل نماید تا در این روزها، دعای خیر مردم را جهت توشه آخرت به همراه داشته باشد.هرچند که با این (زدن و کندنگ ها) گمان می کنم شهروندان دعای دیگری را نثار او خواهند کرد.
شاید اگر آن روز که عده ای دلسوز، بنای مخالفت با انتخاب قادرچاخان را گذاردند و گفتند: ایشان را چه به منصب شاروالی ! برخی از دوستان مطبوعاتی، نااگاهانه ویا از سر دوستی و خط وخط بازی و دوستان شورای شهرمان از سر صداقت ،تعصب وعرق بومی بودن،ازوی حمایت نمی نمودند و شاروالی انتخاب می شد که خالی بند نبود و به جای این که گپان قشنگ بزند و خودش را نشان بدهد، به فکر مردم شهرش و توسعه آن بود.اکنون شهر ما حال و هوای دیگری داشت و مردم نیز شاهد تاخت وتاز شاروال با تندر90 بیت الحال در جاده های زابل و کابل نبودند. مگر نه این که کاک کریم شاروال فعال و پرتلاش اهل مزارشریف که اکنون شاروال شهرستان چیچیگز است تا همین چند وقت قبل، صبح به صبح با بس از مزارشریف به چیچیگزمی رفت و دوباره عصر باز می گشت و این قدر رفت و آمد، تا شورای اسلامی شهرچیچیگز با توجه به سابقه کاری درخشانش وبه منظور حفظ وی، مشکل مسکن او را حل نمود و این درحالی بود که کمتر کسی فکر می کرد او که یکی از کاندیدان تصدی شاروالی چخنسوربود، در چیچیگز خیلی دوام بیاورد.حالا شما این را مقایسه کنید با قادر چاخان که فاصله میان چخنسور ومعارفخانه دانشجونان را به قول یک گل پسر، سلو سلو می رود و باز می گردد...
حال قادرچاخان می تواند به روزهایی فکر کند که برای وی حکم ماه عسل شاروالی را داشته است و او با حضور در رسانه ملی و مطبوعات اوغانستانی تا و بالا می شده است. اما امروز روز دیگری ست و او باید در فکر طرح دیگری باشد.
نوشته شده توسط محمد جوان در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 1:31 | لینک ثابت |
این روزها به شدت کار می کنم...!
نوشته شده توسط محمد جوان در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 20:26 | لینک ثابت |
