تبليغاتX
جامه دران

جامه دران


انگار كه مرده باشم ...!


نوشته شده توسط محمد جوان در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 20:20 | لینک ثابت |


گلایه

پيامكي براي مدير مسئول!

عزيز دل برادر،گل گلابم، مديرمسئول عزيزم

روزنامه را كه ورق مي زنم و مي بينم اين ستون وامانده ((جامه دران)) م را حذف كرده اي، خدا گواه است كه قلبم آتش مي گيرد. باورم نمي شود عزيز دل برادري كه درآن شب كذايي – كدام شب؟! – سردبير معزول شده را وادار نمود تا در آن مجلس بزم شبانه – كدام مجلس و بزم؟! – پاي سخنان راوي بنشيند و ادامه حيات جامه دران را ميسرسازد، امروز و در اين بزنگاه تاريخي كه اقتدارگرايان از همه سو به ما (( اهالي جامعه مدني و مناديان گفتگوي تمدن ها))  فشار مي آورند، دست به ريزش نيروهاي خودي بزند و به توصيه برادر اكبر و برادر عباس و آن ديگري شاه غلام ملعون ما را از صفحه سياسي محو نمايد و توصيه كند كه برادر ممد جوان،لطف كن و كمي مهربانتر بنويس و شهرستاني تر! والا غزل خداحافظي را بايد بخواني!

آخر برادر عزيزم جناب آقاي مهندس مديرمسئول، اوضاع سياسي مماكت ما و رجال حكومتي را كه خودت بهتر از من مي داني و نيازي به تكرار مكررات نيست. مگر از ياد برده اي روزگاري را كه برادر مهدي  سكان دار فلان شهرستان، از سوي شاعروالامقام وقت استان به عنوان نمونه استان معرفي شد در حاليكه ((اوس مهدي عزيز)) راه خانه اش را نمي شناخت چه برسد به اوضاع و احوال بلادي كه درآن منصب گرفته بود و ...افتتاح خانه هاي سازماني فلان نقطه استان را كه هنوز يادت هست، برادران اداره فلان بر تيرهاي چوبي و لرزان خيمه برافراشته  و رجز خواني مي نمودند. آسفالت اسفبار و جگر زليخاي سايت فلان را كه از ياد نبرده اي، انعكاس برخورد فلان مقام شهرستاني با هنرمندان و خشم فرماندارشرقي هم كه حكايت ديروز است . احمد نيوز و امير مديرمسئول نيز حكايت امروز ماست ... حالا شما در اين شرايط نابسامان چگونه از من انتظار داريد كه شهرستاني بنويسم و مشكلات مردم را منعكس نمايم. راستي يك سئوال دارم . اين مردمي كه ما با رعايت مصالح نظام و عدم عبور از خطوط قرمز، سينه مان را برايشان سپر مي كنيم و خطر توقيف، زندان و اضطراب را به جان مي خريم ، در روزهاي سخت و جانكاه كجايند؟!

عبدالله نوري ها، اكبر گنجي ها، عباس عبدي ها، يوسفي اشكوري ها، مهاجراني ها، كديورها، قابل ها،

باقي ها و ... كه روزگاري به خاطر اين مردم به زندان رفتند ، اكنون كجايند و چه مي كنند . خون پايمال شده فروهرها و ميرعلايي ها و ان دگران كه به لطف برادر سعيد و دارودسته اش تكه تكه  و سربه نيست شدند را چه كسي بازخواهد ستاند.و... صادقانه بگويم: من خسته شده ام . همين ! تا فرصتي ديگر بدرود.


نوشته شده توسط محمد جوان در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 22:20 | لینک ثابت |