جامه دران
منوی وبلاگ

محمد جوان
خبرنگار و عكاس
مطبوعات استان گلستان
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
طنز
پیوندها
میتینگ
رفعتي
طبرستان
محمد گل كش
زندگي در رسانه
منصور گلستان
مهدي صفايي
ميثم باريكاني
سحر سرافراز
نیما حاجی قاسمی
روزنامه اعتماد
جعفر خاندوزي
گرگان زمین
علی نصیبی
ابراهيم
مسيح
کوچه
بهار
مهديه
ریرا
الهه موسوی
مريم اکبری
حميد مافی
سايت تابناك
احمد خواجه نژاد
فارس
قالب بلگفا
طراح قالب

واقعه 18 تير به روايت ما
در راستاي اين كه اخيرا از جانب برخي طرفداران يك شيخ افراطي به نام(( شيخ حسن)) مورد تهديد قرار گرفته واز قرائن اينگونه برمي آيد كه افراطيون حكم قتل ما را نيز از جانب يك شيخ افراطي ديگر با نام ((شيخ مقتدا)) ساكن يكي از شهرك هاي حاشيه شهر، دريافت نموده اند و برخي از گمانه زني ها نيز حاكي از آن است كه عمرمان به 18 تيرماه كفاف نمي دهد وقرار است شب پرستان ((جوان مرگمان)) سازند. لذا تصميم گرفتيم قبل ازآن كه برايمان اتفاقي بيفتد، در باب واقعه هجدهم تير ماه قلم فرسايي نماييم.
...
اصولا واقعه هجدهم تير از آن جايي آغاز شد كه يك دختر دانشجو به منظور تهيه كتاب درسي به يكي از كتابفروشي هاي مجاور دانشگاه مراجعه نمود و پس از گشت و گذار بسيار، كتاب فوق را در پستوي يك كتابفروش قديمي و سرشناس پيدا نمود – حال اين كه دختر دانشجو در پستوي كتابفروشي چه مي كرد. به من و شما هيچ ارتباطي ندارد – بله عزيزان داشتم عرض مي كردم. دختر قصه ما، وقتي كتاب را با هزار مشقت پيدا كرد . نگاهي به درون كيفش انداخت و از ميان رژلب هاي مكش مرگ ما و كرم ضد آفتاب و ريمل وپنكيك و كلي خرت و پرت ديگر، چند فقره اسكناس پاره و پوره پيدا نمود اما از آن جايي كه كتاب فوق ((ناياب)) بود و ارزش بالايي داشت و پولش هم كفاف خريد كتاب را نمي كرد. رو كرد به كتابفروش سرشناس و گفت: حسن آقا، ببخشيد، مثل اين كه پولم كفاف خريد اين كتاب رو نميده، امكانش هست كه اين كتاب رو ببرم وبعدا پولش رو بيارم؟
حسن آقاي كتابفروش هم چون ذاتا يك آدم كنس و از همه مهمتر(( ضد انقلاب)) بود. در جواب دخترخانم برگشت گفت: عزيزم. چرا من بايد يه همچين كاري براي شما بكنم. ما هم دانشجو بوديم. شما هم دانش جو هستين. زماني كه ما درس مي خونديم براي گرفتن حق و حقوقمون شيشه هاي دانشگاه رو پايين مي آورديم. حالا سر شما هزارتا بلا ميارن اون وقت شما چكار مي كنيد. هيچي سرتون رو ميندازين پايين و سازش مي كنين ! با اين اوصاف، چطور انتظار داري كه من اين كتاب رو به شما قرضي بدم؟!
دختر دانشجو وقتي اين حرف را از كتابفروش شنيد. بي معطلي كتاب را بر روي زمين انداخت و هاي هاي گريه را شروع كرد و با همان تيپ و قيافه رفت طر ف دانشگاه، از آن طرف يكي از پسرهاي دانشجو به نام
(( آقا سعيد)) كه يك دل نه صد دل عاشق اين دختر دانشجو بود. از طريق موبايل يكي از دوستاش متوجه قضيه شد و از سلف سرويس بيرون آمد و در محوطه دانشگاه دختر را با چشماني خيس پيدا كرد و... ماوقع را از او پرسيد و دخترهم، سير تا پياز ماجرا را برايش تعريف كرد.
پسر و دختر قصه ما در ابتدا تصميم به قتل مرد كتابفروش گرفتند اما از آنجايي كه شرايط دهه هفتاد مناسب نبود و اين واقعه مي توانست موجب آن شود كه تمامي قتل هاي دهه هفتاد گردن ((آقا سعيد)) بيفتد و او به ناحق گرفتار و روانه حمام و با واجبي ناكام شود ... تغيير رويه دادند و به اين نتيجه رسيدند كه با دانشجويان بروند شيشه هاي سلف سرويس دانشگاه را بياورند پايين و به حسن آقاي كتابفروش و امثال او بفهمانند كه دانشجويان برگ چغندر نيستند و مي توانند در مواقع حساس خودي نشان بدهند و كتاب را هم به همين بهانه براي دختر قصه ما تهيه نمايند . لذا آنان در ابتدا با دانشجوياني كه در محوطه پلاس بودند صحبت كردند وok را از آنها گرفتند و سپس تصميم گرفتند براي هماهنگي بيشتر به خوابگاه دانشگاه سري بزنند و مابقي دانشجويان را نيزاز تصميم خود مطلع سازند. لذا آنان شبانه و به دوراز چشم نگهبان كوي دانشگاه وارد ساختمان شدند وآن ماجراها را به وجود آوردند و...
حال با گذشت بيش از چند سال از آن واقع تلخ و بازداشت عده اي از(( دانشجو نماها)) به نظرمي آيد، مقصر اصلي اين واقعه همان حسن آقاي كتابفروش است . البته از يك منظر ديگر دخترك دانشجو هم مقصر است كه به دنبال كتاب ناياب به پستوي دكان رفته و اين ماجرا را به وجود آورده است.
عزيزان تا هفته بعد خدانگهدار
نوشته شده توسط محمد جوان در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 0:42 | لینک ثابت |
شیخ حسن
كازابلانكا و نقاب
روزگذشته باخبر شديم يكي از چهرهاي مطرح كه اين روزها نقش گروه فشار را ايفا مي كند،نامه اي براي توقف اكران فيلم((نقاب)) خطاب به يكي از مسئولين فرهنگي ارسال نموده است. جامه دران بدون هيچگونه توضيحي نسبت به چاپ اين نامه اقدام مي نمايد.
رياست محترم اداره فرهنگ، جناب آقاي زردك خياري
در راستاي اين كه اخيرا دريكي از سينماهاي كشور فيلم مبتذل و منحرفي اكران شده است و بيم آن مي رود كه چشم و گوش جوانان پاك اين كشور را باز كند و موجبات انحراف آنان را فراهم نمايد و از آنجايي كه اين روزها ((دايي محمود)) هم سرش بيشتر از هميشه شلوغ است و به فكر ايجاد بنياد امور تفكرات خاص افتاده است و فرصتي براي رفتن به سينما ندارد و ...
جنابعالي نيز مستحضريد كه بنده در چند ماهه اخير در راستاي سم زدايي از ساحت مقدس جامعه ! دست به كار شده ام و چندين و چند ميتينگ و گردهمايي و سخنراني را برهم زده ام وبراي خودم اسم و رسمي در كرده ام و به اعتقاد نزديكان، بنده بايد اين روند را تداوم ببخشايم تا همچنان سرپا بمانم . عصر ديروز تصميم گرفتم تا به اتفاق جمعي از برو بچه هاي مخلص به سينماي شهرستان بروم و اين فيلم را ببينم . البته من
مي توانستم سي دي اين فيلم را كه به تازگي تكثير شده است، ببينم اما به منظور مبارزه با قاچاق محصولات فرهنگي و حمايت از سينماي ملي برآن شدم كه به سينما بروم اما ...اما اي كاش قلم پايم مي شكست و به سينما نمي رفتم چرا كه من در ان جا با چشمانم ديدم كه اين فيلم مزخرف چه بر سر جوانان مان آورده است.
بدون پرده بايد بگويم باعث خجالت است كه در سينماي ملي ما آن هم از بودجه بيت المال چنين فيلم هايي توليد مي شود. من در حين نمايش فيلم شاهد حركات بسيار زشت و اسفباري از سوي تماشاچيان بودم كه زبانم از گفتن آن عاجز است و قلمم ناتوان و شرمسار.
بنده در اين جا از شما يك سئوال مي پرسم، هدف از ساخت اين فيلم - آن هم - در دوران زمامداري دولت خدمتگزار جناب آقاي ((...)) چيست. واقعا چه دست هايي در كار است وكدام تفكرات مسموم در جان مشاوران شما ريشه افكنده است كه شما به عنوان متولي فرهنگ اجازه ساخت فيلمي كه در تضاد با ارزش هاي انساني و ...است را صادرمي فرماييد.
باوركنيد جناب آقاي رئيس، اگر احترام دايي محمود وبحث اعتماد ايشان به حقير نبود. بنده چنان بلايي سر شما و تماشاچي ها و مدير سينما و دست اندركاران فيلم مي آوردم كه مرغان هوا به حال شما زار زار گريه كنند اما ...
با اين همه به شما تاكيد مي كنم تا آخرين ساعات وقت اداري امروز نسبت به توقيف فيلم اقدام نماييد كه اگر خداي ناكرده اين امر صورت نپذيرد، ما كفن پوشان را ((سه سوته)) دم درب دفتر شما جمع مي كنيم و سينماي مذكور را نيز به آتش مي كشانيم.
حال خود دانيد . بعد نگيد نگفتيد ها ...
با احترام شيخ حسن انصاري
نوشته شده توسط محمد جوان در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 1:17 | لینک ثابت |
