جامه دران
منوی وبلاگ

محمد جوان
خبرنگار و عكاس
مطبوعات استان گلستان
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
طنز
پیوندها
میتینگ
رفعتي
طبرستان
محمد گل كش
زندگي در رسانه
منصور گلستان
مهدي صفايي
ميثم باريكاني
سحر سرافراز
نیما حاجی قاسمی
روزنامه اعتماد
جعفر خاندوزي
گرگان زمین
علی نصیبی
ابراهيم
مسيح
کوچه
بهار
مهديه
ریرا
الهه موسوی
مريم اکبری
حميد مافی
سايت تابناك
احمد خواجه نژاد
فارس
قالب بلگفا
طراح قالب

راپورت پليس مخفي ...!
در راستاي سياست هاي خردورزانه آن مقام عالي و در جهت ايجاد بستري مناسب براي توسعه صنعت ((مخبر پروري )) در اداره مخفی یات و از آنجايي كه بنده علاقه بسیار زیادی به ماموریت های اکشن و خفن دارم و همچنین توصیه حضرتعالی به (( برادرحسین آقا)) مبنی بر گزینش و اعزام ((حقیر)) برای این ماموریت مهم و تاریخی لازم می دانم تا نکاتی چند را به محضر مبارک معروض دارم.
مقام محترم , ای که الهی من فدای آن دانه های درشت تسبیحتان بشوم . شخص مورد نظر یعنی همان مزدور خودفروخته اجانب، پس از خروج ازکشور وبه محض این که ((هلی کوپتر)) از آسمان ایران خارج شد به همسر صیغه ای ش دستور داد تا روسری را از سرش یردارد تا گیسوان کمندش هوایی بخورد .
آقا به جان مادرمان قسم - حضرتعالی می دانید چقدر برایمان این یک فقره مهم است - این ها را من الکی و از روی هوا نمی گویم . خودم با همین گوش هایم شنیدم که این مزدور خودفروخته چنین حرفی را به رفیقه اش زد . آقا ما می گوییم رفیقه، چون اصولا به این صیغه ای بودن همراهشان شک داریم !
بعدش هم این آقا از روزی که آمده هی از این سالن به آن سالن می رود و از این مجلس به آن مجلس و به طور مدام فکش می جنید و بر علیه ما و سیاست های شما موضعگیری می کند. به گمانم وی قصد تشویش اذهان عمومی را دارد.باور کنید اگر مسئله ((راپورت)) نبود تا حالا بیشتر از ده بار با وی بر سر همین مسئله ((تشویش)) درگیر و فکش را شکسته بودم !
آقا به سر مبارک قسم که می خواهم دنیا نباشد اما شما باشید . در همین مدت زمان کوتاهی که این آقا – لعنت الله علیه - پایش را به خاک بیگانه گذارده است حقير بنا به وظيفه ای که بر عهده گرفته ام شب و روز او را تعقیب می کنم و یک لحظه هم خواب و خوراک ندارم و بلانسبت همانند ((بوشوک)) بو می کشم و او را می پایم .این را گفتم تا خاطر مبارک شما آسوده باشد که ما بیداریم و شما بی هیچ غصه ای بخوابید !
آقای من، گل گلابم !
اخیرا متوجه شده ام که فرد مورد نظر با شخص مشکوکی به نام (( بهرام جزیری )) پسرعموی همان میلیارد مشهورفراری آشنا شده و چند بار هم به یک ساختمان شیک که ((مک دونالد)) نام دارد رفته و گوشت خوک خورده و از آن زهر ماری ها هم نوشیده است و بنده این دیدارها را بسیار مشکوک ارزیابی می کنم و حتی احتمال می دهم ایشان در قضیه فرار آن شخص مشهور دست داشته باشد . خواهشمندم به بچه ها دستور دهید تا در این باره تحقیقات بیشتری به عمل آورند.
حضرت والا . آقای من !
جهت استحضار حضرتعالي، پرينت بخشي از خرده فرمايشات ايشان در جلسه اي كه با ((ضد انقلاب ها و وطن فروش ها)) داشته است ، به محضر مبارك ارسال مي کنم . خواهشمندم دستورات مقتضی را صادر نمایید. به نظر من اعدام با گیوتین کمترین هزینه این گستاخی هاست
با تقديم احترام، مامور مخفي ((جان فدا))
((دوستان، از این که فرصتی دست داد تا درجمع صمیمی شما باشم بسیار خرسندم . امروز نمی خواهم پیرامون آن چه که در ایران بر سر ما و فرزندان شما می آید سخن بگویم. از مرگ آزادی بیان و اسارت عزیزانمان در زندان های نظام، از بحران انرجی هسته ای و قطعامه های شورای امنیت نیز یاد نخواهم کرد. از دستگیری و پذیرایی و بازگشت پیروزمندانه ملوانان انگلیسی و بدرقه گرم آقای رئیس جمهور نیز حرفی نخواهم زد. به آب گیری سد سیوند و به زیر آب رفتن بارگاه کوروش کبیر اشاره ای نخواهم نمود !
امروز آمده ام تا در میان شما برای لحظاتی هر چند کوتاه رویاهایم را به باد بسپارم ! ))
پانوشت:
دستور مقام عالي اداره مخفي يات
نسبت به دستگيري فرد ذكر شده و معدوم ساختن جان فدا اقدام گردد.
نوشته شده توسط محمد جوان در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 23:37 | لینک ثابت |
خداحافظي تلخ و غم انگيز په په سينيوره با شوراي شهر ما ...!
محمد جوان : ((نوربارازپد س)) ملقب به ((په په سينيوره ، گرگ پير))، پس ازآنكه نتوانست – عليرغم تبليغات سنگين و پر هزينه – در انتخابات شوراي شهر،اعتماد مردم را جلب كند و به درون تركيب هفت نفره آن را ه يابد. تصميم گرفت به منظور تسلي دل زخمي خويش و ترميم روحيه ازد ست رفته و همچنين رهايي از دردي كه بر قلبش مي كشيد ، بدون اطلاع و اعلام قبلي شهر را به مقصد راهي دور ترك گويد و چند صباحي در دياري ديگر سكني گزيند تا اندكي از بار غم شكستش بكاهد و براي دوره هفتم شوراي شهر نيز آمادگي جسماني اش را بازيابد . لذا با مراجعه به دفتر محقر شوراي شهر و چرخاندن كره زمين آبي رنگ روي ميزش، چشمانش را بست و با فشردن انگشت اشاره اش بر روي كره زمين مسيري را انتخاب نمود كه خودش هم پيش از اين نمي دانست آن جا كجاست ...
او با استفاده از مرز زميني و هوايي چند كشور ناشناس، توانست خودش را به ديار ناشناخته برساند.((په په)) روز شنبه عصر وارد هتل شد وبه علت خستگي سفر به خوابي طولاني فرو رفت و شامگاه روز يكشنبه
بيدار شد. او پس از استحمام چمدان كوچكش را كه حاوي مقادير زيادي پزوتا بود، زير لحافتش قايم كرد و سپس به هيكل سنگينش تكاني داد و بيرون رفت. ا و پس از گردشي كوتاه در خيابان هاي ناشناس،به رستوران هتل بازگشت و كنار ميزي نشست و به گوشه اي زل زد.به روزهايي فكر كرد كه با استفاده از ثروت بيكران و تجربه بسيارش در امر زبان بازي ، مردم را فريب داده بود و سال ها سرمست از باده پيروزي به همراه ((عابد ماجا)) در شهر راه رفته و نفس كش طلبيده و مخالفانش را از دم تيغ گذرانده بود اما ...نسل نوي برآمده از همان مردمي كه او اذعان داشت بازيچه هاي دست او هستند، در انتخابات دوره ششم شوراها چنان بلايي بر سر او آورده و چنان پشتش را به خاك ماليده بود كه بوفالوهاي شهر نيز به حال او گريسته بودند و اينك او آمده بود تا به دور از بوفالوهاي محبوبش كمي بينديشد و تسكين يابد ... در سوي ديگر رستوران، نزديك درب آشپزخانه، دو پيش خدمت زن درباب رفتار،سكنات و وجنات شخصيت قصه ما مشغول گفتگو بودند. ((متوجه شدي . پيرمرد بيچاره يك ساعتي هست كه نشسته و به بيرون زل زده است.)) و آن ديگري پاسخ مي داد(( آره طفلكي، احتمالا شكست سختي خورده است))
په په سينيوره كه اصولا گوش هايش ((كوت)) بود و به سختي چيزي مي شنيد از جايش بلند شد . سالن را پيمود و نزديك آنان ايستاد. تا حرف هاي آنان را بهتر بشنود اما پيش خدمت ها كه تا پيش از اين با التهاب زياد مجذوب بحث خود بودند ، متوجه حضور او شدند و به ناچار با لبخندي تصنعي به بحث خود پايان دادند.
په په سينيوره وقتي متوجه شد تير او به هدف نخورده است همانند سگان هار زخم خورده، عرض سالن را طي كرد و سر جايش نشست .دوباره به فكر فرو رفت . به اين فكر مي كرد كه ضربه را از جانب چه كسي خورده است . از شهردار نالايقي كه انتخاب كرده بود يا از رفقاي دودوزه بازي كه با دور زدن هاي مكرر و جنجال هايي كه به وحود آوردند، آرامش را بر او حرام و يك روز خوش برايش نگذاشته بودند.در اين سوي كره خاكي دوستان گرمابه و گلستانش پس از شنيدن خبر گم شدن (( نورباراز)) دور هم جمع شده اند و هركسي چيزي مي گويد:
((طفلك نورباراز . چه زحمتي كشيد . عيد پاك ديدي چطور خودش را به تهيدستان مي چسباند)).(( چقدر پزوتا خرج فقرا كرد. تف به اين نمك نشناس هاي آسمان جل!)) .((خوليو را ديدي چه كرد،په په را او خراب كرد)).
دوستان نورباراز هر كدام يك چيز مي گويند بدون آنكه براي لحظه اي بينديشند بر سر دوست شفيقشان چه آمده است. تلويزيون محلي نيز هر چند ساعت يك بار خبر گم شدن په په را اعلام مي كند و سركلانتر از شهروندان محترم مي خواهد تا در يافتن شوراي قديمي شهر كميسري را ياري دهند.
په په سينيوره نيز در سرزميني غريبي كه ما نامش را نمي دانيم، سرانجام مي پذيرد تا براي ساعاتي كوتاه يه ذهنش استراحت بدهد و به شكست تحقير آميزش فكر نكند . بنابراين به تلويزيون چهل و سه اينچي كه ورودي سالن نصب شده است، مي نگرد.
تلويزيون برنامه اي را نشان مي دهد كه مربوط به گمشدگان است و هر چند لحظه يك بار تصوير پيرمرد خوش قيافه اي را نشان مي دهد كه از روز قبل ناپديد شده است و جستجو براي يافتن او به جايي نرسيده است
نورباراز به قيافه پيرمرد دقيق مي شود احساس مي كند او را مي شناسد و درجايي ديده است . ازپشت شيشه چهل وسه اينچي تلويزيون سعي مي كند او را به خاطر بياورد اما هرچه كه به ذهنش فشار مي آورد چيزي به يادش نمي آيد تنها اين حس در او پديدار مي شود كه بي شك او را جايي ديگر ديده است.
په په سينيوره با اين گمان كه احتمالا او نيز عضو شوراي اين شهر بوده و حالا گريخته است. براي لحظه اي لبخند ميزند و به آرامش مي رسد اما وقتي از پيش خدمت مي شنود كه او مردي درستكار و بخشنده بوده است . خشمگين مي شود. به خودش اينگونه تفهيم مي كند كه احتمالا پيرمرد بخشنده هم مثل او كاسه اي زير نيم كاسه دارد و بخشنده بودن او نيز همانند خودش است و در دل به آب زيركاه بودن پيرمرد غبطه مي خورد.
روزگار خودش را به ياد مي آورد.
(( بچه ها، عاليحناب سينيوره،تشريف فرما شده اند،خيربزرگ شهر ما،براي سلامتي ايشان دعا كنيد)).
(( از كمك هزارپزوتايي شوراي شهربه مراسم پيوند جوانان سپاسگذاريم)) . (( عاليجناب پدس،از اهداي زمين به انجمن بيكاران شهر تشكر مي كنيم)).((شوراي كليساي سن ماري از كمك هاي انسان دوستانه ، والامقام نورباراز پدس به فرزندان كليسا سپاسگذاري مي كند)).
با شنيدن صداي پيشخدمت جواني كه از او پرسيد : شام مي خوريد؟. ازروياهايش بيرون مي آيد. سرو صداي شكم گنده اش به يادش مي آورد كه چقدر گرسنه است .به خودش مي قبولاند كه بايد چيزي بخورد .
غذايي سرد و خيلي ساده سفارش مي دهد . برخلاف هميشه كه دوست داشت تنهايي غذا بخورد و كسي مزاحمش نشود . حس مي كند چقدر از تنهايي غذاخوردن نفرت دارد!.در حاليكه ژامبون را در بشقابش تكه تكه مي كند، نمي تواند خاطره روزهايي را كه به همراه بچه هاي شوراي شهر در جنگل (( اوپرازان)) كباب بره مي خورد را از ياد ببرد.به ياد روزي مي افتد كه به همراه فرماندار ايالتي و تني چند از بزرگان شهر كه به واقع دوستان گرمابه اي اش بودند، به جنگل رفته و لاشه گاوي را به نيش كشيده بودند و سرآخر بعد از نوشيدن چند ليوان از آن زهرماري هايي كه به شربت ليموناد معروف است ، چرت خوابي زده و شب را نيز در همان جنگل اطراق كرده بودند و ... آخ كه چقدر دلش براي آن روزها تنگ شده بود. در دلش به خوان لاپورتاي روزنامه نگار لعنت مي فرستاد. بخشي از مصيبتي را كه مي كشيد از چشم او مي ديد. در دلش آرزو كرد كاش پول او را بالا نكشيده بود و از آن پانصد پزويي كه براي روزنامه نگاران هزينه كرد ، بخشي را هم به وي مي داد تا او را هم به جرگه مريدانش اضافه كند .مگر نه اينكه آن ديگري را با پول خفه كرده بود...!
در همين زمان لاپورتاي روزنامه نگار متني را تنظيم مي كرد تا در شماره بعدي روزنامه اش به عنوان تيتر يك استفاده كند. جوانك ! شب راي گيري را تا نيمه هاي شب در بين دوستانش گذرانده بود و از خطر حضور مجدد (( په په سينيوره )) در انتخابات سخن گفته بود و از آنان خواسته بود تا فردا مردم را تنها نگذارند و ...
حالا وظيفه خود مي دانست تا از مردم به پاس هوشياري و شعور بالاي آنان تقدير كند اما او غافل از آن
بود كه در بر روي همين پاشنه خواهد چرخيد و افرادي به مراتب بدتر از (( په په )) به شوراي شهر راه يافته اند ...! نورباراز شامش را خورد . نوشيدني اش را هم نوشيد . پيپش را هم آتش كرد و ...ياد چراغاني پارسال افتاد و قليان ميوه اي كه با (( عابد ماجا)) كشيده بودند. چقدر جاي دوستش خالي بود.
عابد ماجا كانديداي په په سينيوره براي شهرداري شهر بود . مردي كه خيلي ها معتقد بودند با حضور وي در كاخ شهرداري ، عرصه براي دزدي هاي كلان و بي سروصداي نورباراز و دارودسته اش باز خواهد شد اما ....مخالفت و ايستادگي شديد پنج نفر از همكاران درمقابل (( په په)) باعث شد تا ((عابد ماجا)) خواب كاخ را ببيند اما براي شهردارناكام تنها حكم مشاور عالي ((په په)) كفايت مي كرد تا او دركنار نورباراز شهر را چپاول كند.نور باراز با خود مي انديشيد درشهري كه قدم هاي او زير نگاه مخالفين بود و مردم بي وقفه خود را مراقب مي پنداشتند، از نظارت همگاني كاوندگان حقيقت رهايي يافته وپول خوبي به جيب زده است، بي آنكه اثري از خود برجاي بگذارد.
په په سينيوره به اتاقش مي رود. سعي مي كند به خواب فرو برود، مدام كابوس مي بيند و پيرمردي را كه تصور مي كند همانند خودش شهر را چپاول كرده است در خواب مي بيند و ...سرانجام نيمه شب با تلاش بسيار و روياي حضور مجدد درتركيب شوراي شهر به خواب فرو مي رود اما ...او ديگر هيچگاه طلوع شعف انگيز خورشيد فردا را نخواهد ديد.
نوشته شده توسط محمد جوان در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 13:56 | لینک ثابت |