جامه دران
منوی وبلاگ

محمد جوان
خبرنگار و عكاس
مطبوعات استان گلستان
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
طنز
پیوندها
میتینگ
رفعتي
طبرستان
محمد گل كش
زندگي در رسانه
منصور گلستان
مهدي صفايي
ميثم باريكاني
سحر سرافراز
نیما حاجی قاسمی
روزنامه اعتماد
جعفر خاندوزي
گرگان زمین
علی نصیبی
ابراهيم
مسيح
کوچه
بهار
مهديه
ریرا
الهه موسوی
مريم اکبری
حميد مافی
سايت تابناك
احمد خواجه نژاد
فارس
قالب بلگفا
طراح قالب

عالم سياست و آدم هاي بخت برگشته!
صبح كه با اتوبوس شركت واحد از جلوي دفتر نشريه رد مي شدم رستم و روسلان رو ديدم كه از اصغر آقا ((سوپري محل)) نردبونش را قرض گرفتند و دم درب دفتر – تو خيابان اصلي – يه پارچه اي رو نصب
مي كردند . از طريق موبايل هر چه كه كردم – به لطف واگذاري فله اي سيم كارت هاي كيلويي تو سط مخابرات چي هاي دولتمردان مهرورز- نتونستم با اون ها تماس بگيرم. به دفتر هم زنگ زدم كسي گوشي رو برنداشت. فكر كنم دوباره خانم منشي مون - به علت عدم پرداخت مطالباتش - قهر كرده و رفته بود.
ظهر كه اومدم دفتر و نوشته روي پارچه رو خوندم دهنم تا پس كله ام وا رفت.
(( جناب آقاي اوماخان خازبولاتف، بازگشت خجسته و ميمون شما به جلسات هفتگي نشريه ستاره شرقي و حضور در جمع اصحاب سخن را گرامي مي داريم . از طرف محمد جوان و رفقا ...!))
هر چي كه به مخ صاحب مونده ام فشار آوردم يادم نيومد كي چنين غلطي رو مرتكب و دستور نوشتنش رو روي پارچه دادم كه اين خازبولاتف هاي نازنين واسه ((داداشي شون)) همچين فرش قرمزي رو پهن كنند.
رستم و روسلان با شنيدن چرخيدن كليد درب دفتر، دو نفري هجوم آوردند طرف من و قبل از اين كه درب رو باز كنم، من رو كشيدند و هدايت كردند به طرف آبدارخانه ...!
رستم: چطوري جي گر ...! عشق كردي ؟ بلاخره آورديمش با هزار خواهش و تمنا. اگه بدوني چقدر من و روسلان، رو مخش كار كرديم تا بلاخره رضايت داد كه از خر شيطون پياده بشه!
روسلان: ببين مملي! يه وقت چيزي نگي باز به تينگش بر بخوره و بذاره بره ، يادت باشه كه اگه اين دفعه بذاره و بره براي هميشه رفته و وقتي هم بره ديگه هيچ وقت برنمي گرده...!
راوي: خب حالا كجاست اين اخوي گرام شما؟
رستم: رفته تو اتاق سردبيري وداره نون و كالباس مي خوره .
راوي: حالا چرا نون و كالباس چيز ديگه اي پيدا نميشه كه بخوره؟!
روسلان: به دو علت . اول اينكه نون وكالباس يه غذاي سبك و روشنفكريه و دوم اين كه ميگه فضاي آشپزخونه دلتنگه و اون رو ياد غصه هاش ميندازه .
راوي: غم و غصه هاش سرش رو بخوره مواظب باشين ياد يه چيز ديگه نيفته!
رستم: مثلا چي؟ تو هنوز نيومده دوباره كل كل هات رو شروع كردي. مي خواي باز از دستش بدي؟!
خوب كه فكر كردم ديدم بچه ها راست ميگن، بنابراين قيد گذشته رو زدم و رفتم تو اتاق سردبيري و به شيوه اين فيلم هندي ها يك ((اومان،اوماني)) راه انداختم و يك ((آب چشمي)) خالي كردم كه بيا وببين و به همين راحتي هم قضيه شوروش در گالش تپه و تلفن ميشا به راوي رو ماست مالي كردم و اوماخان خازبولاتف رو كه مدتها از ما دوري مي كرد رو با اين ترفند و به لطف ((داداشاش)) به جلسات شوراي سردبيري ستاره شرقي آوردم و دوباره روز از نو و روزي از نو .
...
قصه دلگيري من و اومان رو اون هايي كه به طور مرتب اين ستون رو مي خونن ، مي دونن. اون هايي هم كه نمي دونن بهتره برن بايگاني اداره مخفي يات و از تو پرونده مون درش بيارن و بخونن...! آخه ما تازگي ها پي برديم كه آره ديگه مامانم اينا ... اسممون رفته تو ليست و به سلامتي قراره يه سفر تفريحي با برو بچ بريم جنوب و بعد هم بياييم توي يه آپارتمان دنج و تو دستشويش رگ دستمون رو بزنيم!
...
رستم: بهتره بگي، رگ دستت رو برات بزنن، اين جوري اگه يه باركي برات اتفاقي افتاد. ملت با خبر مي شن
اومان:اي برادر اومان! تو فكر مي كني، با خودكشي اجباري راوي، آب از آب تكان مي خورد؟!
روسلان:جلوي فاجعه رو از هرجا كه بگيريم، منفعت كرديم.پس بذار لااقل حرفمون رو بزنيم.
راوي: برادرها،لطفا حرف هاي سياسي نزنين. موقعيت سردبير و ستاره شرقي به مخاطره مي افتد.
رستم: سردبير هم سردبيرسابق! يادت مياد وقتي اون شعر كذايي ضد زنان رو چاپ كرد و جامعه نسوان ريختند جلوي درب دفتر نشريه و تحصن به پا كردند. چطور بين اونها مي چرخيد و گل ميخك پخش
مي كرد و بيانيه هاي ضد ستاره ((دشمن شاد كنش)) رو امضاء مي كرد؟!
روسلان: يادش به خير، چه روزهاي خوبي بود. كاش باز هم يكي پيدا بشه و يه مطلبي بر عليه زنان بنويسه و سردبيرم بي خبر چاپش كنه و جامعه نسوان بر عليه ما تحصن كنه. فكرش رو بكن، چي ميشه .
رستم: دوباره معروف مي شيم و اسم ما مي ره تو راديو و تلويزيون استكبار و اون ها صبح تا غروب از شاهكار ما و حماسه شيرزنان ياد مي كنن و اين جا هم يه عده جمع ميشن و بر عليه ما شعار ميدن...!
سردبير ستاره حيا كن روزنومه رو رهاكن ...، توپ، تانك، فشفشه سردبير ستاره عامل انگليسه،...
((به احترام مخاطبان گرامي و همچنين بنا بررعايت برخي ملاحضات سياسي و از آن جايي كه برخي از شعارها مخاطبينش بالاي هجده سال هستند و ممكن است در اين ميان ((بچه مچه اي)) ورق پاره ما را بخواند از ذكر شعارها معذوريم))
راوي: آقايون خازبولاتف ها، لطفا از تو فضا بيان بيرون و موقعيت ما رو درك كنند.
اومان: چي كارشون داري برادر ممد، بذار راحت باشن، نمي بيني طفلكي ها دلشون به اين چيزها خوشه، مزاحم خلوتشون نشو . بذار يه خورده با روياهاشون حال كنن!
راوي: برادر اومان، اين حرفها از شما بعيده ، نا سلامتي شما كه (( گاو پيشوني سفيد)) اداره مخفي يات هستيد و مي دونيد كه حضرات هر هفته يه شماره از ستاره رو ميذارن تو پرونده مون تا به وقتش با ما تسويه حساب كنن . شما ديگه چرا...بابا ايول ديگه!
اومان: پس آرمانهات چي ميشه، به همين زودي يادت رفت دنبال چي بودي؟
راوي: بزرگتر از من و تو رفتن جلو و توش موندن. اونهايي كه پشت شون مثلا به كوه بود ديدي كه چطوربا سر خوردن زمين، ما كه انگشت كوچيكه اونها نميشيم.
روسلان: به گمونم برادر جوان از سرنوشت ((اكبر،عباس،عبدالله، محسن، حميد، ممد و بقيه برادرها)) درس عبرت گرفته و گرنه اين اوني نبود كه ما بهش دل بسته بوديم! مثلا اين از اون ((پيشروهاش)) بود.
رستم: فكر مي كنم سياست اقتضا مي كنه تا ايشون با مهرورزها در سطح ((... ملي ))،((مشاركت)) داشته باشه.
راوي: به همين زودي گشنگي يامون رو از ياد بردين، وقتي شكممون قار و قور مي كرد كي اومد گفت: اوهوي اخوي خرت به چند...؟!
اومان: پس آرمانهامون چي ميشه؟!
برق رفت و يكي تو تاريكي برگشت گفت: بنويس روي يخ! صداش آشنا بود. اول فكر كرديم يكي از خودمون بود. بعد يادمون اومد كه صدا از ما نبود . تو تاريكي اتاق يك جفت چشم مثل چشماي گربه برق مي زد.
به نظر شما اين چشماي تيله اي متعلق به چه كسي بود؟؟!!
نوشته شده توسط محمد جوان در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 0:24 | لینک ثابت |
راجوی وطنی...!
بديل خاكسار و خازبولاتف ها ...!
ما براي تغيير ذائقه خواننندگان ستون جامه دران بنا داشتيم كه روايت اين شماره مان را به صورت مجزا و درقالب يك افسانه قديمي بگنجانيم اما بنا به برخي از مسائل امنيتي كه قابل ذكر نيست ترجيح داديم تا اين قصه را در قالب همان گفتگوهاي يوميه ((برادران خازبولاتف)) بياوريم و از تراشيدن ((سر خر)) براي خودمان بپرهيزيم ...
راوي: از برادر اومان چه خبر؟
رستم: با من هستيد يا با روسلان؟
راوي: فرقي ندارد،به جز ما سه نفر كه شخص ديگري در اين جا نيست . اوماخان هم كه اخوي گرام شماست. بنابراين شما ويا روسلان بايد در اين باب سخن بگوييد
روسلان: بعد از قضيه شورش در گالش تپه و جريان تلفن شما به ميشا، ايشان كلا خانه نشين شده و در هپروت سير مي كند و تمايلي به حضور درجلسات هفتگي ما ندارد.
راوي: به جهنم كه تمايل ندارد. انشاءالله معتاد به ((اوجيزك)) بشود .
روسلان: اقاي جوان! اوجيزك نگو ((كراك)) بگو. هم ارزان است و هم حالش بيشتر
رستم: پزشكان معتقدند اين ماده مخدره استخوان ها را مي پوكاند! و تن آدمي را به لش تبديل مي كند
روسلان: من شنيده ام مرده شورها هم مرده هاي معتاد به كراك را نمي شورند...!
راوي: آقايان! امروز ما در اين جا جمع نشده ايم كه پيرامون مخدرات صحبت كنيم . كارهاي مهم تري هم هست. اجازه بدهيد فعلا درباب مسئله مهمتري سخن بگوييم.
روسلان: جان به فدايت، جان جوان. حرف بزن و به قولي بنال، ببينم در چنته چه داري؟
راوي: من يك افسانه نوشته ام و در پس آن از دغدغه هاي مردم سخن گفته ام. اما بنا به برخي از دلايل بنا ندارم كه آن را به طور مستقيم مطرح كنم . پاراگراف هاي نخست را مي خوانم اگر نظري چيزي داريد، بگوييد تا من آن را در بازنويسي بعدي لحاظ كنم.
رستم: منظورت از دغدغه مردم ، كدام دغدغه است. ((گراني اقلام و مايحتاج غذايي، سهميه بندي شدن بنزين، انرژي هسته اي، بودجه سال هشتاد وشش، نظام پرداخت هماهنگ حقوق ها،آبگيري سد و زيرآب رفتن پاسارگاد يا جنگ ايران و آمريكا...))
روسلان: اي بر پدر بوش لعنت كه خواب خوش (( برادرمحمود)) را حرام كرده است وبزرگان مملكت (( سيد محمد)) و ((اكبرآقا)) را هم به تكاپو انداخته است تا به ((آقا)) متوسل شوند و ...!
رستم: برادر جوان، يك سئوال دارم از محضر حضرتعالي! جنگ شروع بشود شما چه مي كنيد؟
راوي: اولا كه جنگي در كار نخواهد بود، بي خود دل ملت را نلرزانيد . دوما به شما ربطي ندارد كه من چه مي كنم.
روسلان: من مي گويم با دارو دسته و باندت مي روي آن طرف آب صفا سيتي ...!
رستم: شايد هم تو يك سوراخ سنبه اي قايم بشوي تا آب ها از آسياب بيفتد!
راوي: آقايان،مسخره بازي بس است . حكايت را مي خوانم . گوش داده و اعلام نظر نماييد.
...
در روزگاران كهن، در يكي ازشهرهاي شمالي كشور ما، زن وشوهري زندگي مي كردند كه صاحب بچه نمي شدند و به همين دليل مردم به آنها لقب ((خانواده خاكسار)) داده بودند.اين آقا وخانم كه به نيكي و پاك سرشتي شهرت داشتند . پس از مدتها اين درب و ان درب زدن و مراجعات متعدد به ماماهاي خانگي صاحب فرزندي شدند و نامش را گذاشتند ((بديل))....
...
رستم: لطفا كلمه ((آقا و خانم)) را حذف كن و ((برادر و خواهر)) جايش بگذار . اين جوري افسانه ات ، اسلامي ميشود و ((صفار و آقا مرتضي)) هم به تو كاري ندارند.
روسلان: شهر هاي شمالي را هم مشخص كن كه مربوط به چه استاني هست . فقط بي زحمت اگر جانت را دوست داري، دور يك استان خاص ((...)) را خط بكش !
رستم: خب ادامه بده، چرا ساكت شدي، اصلا بيا و داستان را عوض كن. مي خواهي من و روسلان ادامه اش را بنويسيم.
روسلان: ببين براي خالي نبودن عريضه و اين كه مردم يك خورده اي به وجد بيايند. اول قصه پدر ومادر((بديل)) را مي كشيم . اين جوري هم جگر مردم حال مي آيد و هم قضيه حالت ملودرام به خود
مي گيرد.
رستم: اصلا من پيشنهاد مي كنم . اسم پسر را هم به جاي ((بديل)) كه يك اسم بي هويت و بي مسماست(( راجو)) بگذاريم. مردم فيلم هندي زياد مي بينند و اين جوري با شخصيت اول قصه كلي حال مي كنند.
روسلان: بعد ما ((راجو)) را مي دهيم به بهزيستي تا بزرگش كند . يك مدتي كه گذشت اسمش را توي ليست مددجوهاي كميته امداد مي گذاريم. يك تبليغي هم براي كميته امداد مي شود . شايد خدا خواست و رئيس كميته امداد اين افسانه را خواند و براي آبدارخانه روزنامه ستاره شرقي يك بسته چاي خشك و يك كله قند فرستاد و بساط عيش و نوش ما هم جور شد.
رستم: ((راجو)) از آب وگل كه درآمد . چند تا رفيق ناباب سراغش مي فرستيم تا از زندگي ((چپ اش)) كند يعني معتادش كند . بعد وارد يك باند توزيع مواد مخدرش مي كنيم و يك ((حاج آقا)) هم سر راهش سبز مي كنيم تا او را به راه ((راست)) هدايت كند. راجو هم چون اصالتا پسر خوبي ست از چپ دست مي كشد و به راست مي پيچد و با نصايح ((حاج آقا)) مي رود و باندش را به نيروي انتظامي معرفي مي كند.
راوي: حتما آخر قصه هم مي رود و دختر((حاج آقا)) را مي گيرد؟!
روسلان: چه اشكالي دارد دختر حاج آقا را بگيرد. اصلا من و رستم از طرف ((راجو)) ميرويم خواستگاري دختر حاج آقا...!
راوي: آمد و حاج آقا دختر نداشت . آن وقت تكليف چيست؟
رستم: كاري ندارد مي رويم و دختر يكي از كله گنده هاي شهر را براي او مي گيريم.
راوي: امد و هيچكس دخترش را به ((راجوي)) شما نداد. ان وقت چه مي كنيد؟
روسلان: غلط مي كنند ندهند ! ان وقت به راجو مي گوييم به بچه هاي باندش دستوربدهد تا حاج آقا و كله گنده هاي شهر را معتاد كنند.
راوي ....؟!
روسلان:...!
رستم: ...!
...
سكوت، خود، سرشار از ناگفته هاست . تا هفته بعد خدانگهدار
نوشته شده توسط محمد جوان در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 23:20 | لینک ثابت |
