جامه دران
منوی وبلاگ

محمد جوان
خبرنگار و عكاس
مطبوعات استان گلستان
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
طنز
پیوندها
میتینگ
رفعتي
طبرستان
محمد گل كش
زندگي در رسانه
منصور گلستان
مهدي صفايي
ميثم باريكاني
سحر سرافراز
نیما حاجی قاسمی
روزنامه اعتماد
جعفر خاندوزي
گرگان زمین
علی نصیبی
ابراهيم
مسيح
کوچه
بهار
مهديه
ریرا
الهه موسوی
مريم اکبری
حميد مافی
سايت تابناك
احمد خواجه نژاد
فارس
قالب بلگفا
طراح قالب

دیروز آبی ترین زلال ترین وصادق ترین مرد دنیا مرد
وقتی ((کاکا امیر)) مرد . من و محمد عزادار شدیم . بابای محمد بود و کاکای من . زلال ترین مرد دنیا را همین یک ماه قبل از بیمارستان ترخیص کردم . باورم نمی شود که او رفته است ...چند روزی نبودم و فعلا هم نیستم . برای مراسم شب هفت آن مرحوم به تهران میروم . از همه دوستانم سپاسگذارم که ((جامه دران)) را از یاد نبرده اند و با کامنت های خویش یگانگی خود را اثبات نمودند.امیدوارم در نخستین فرصت بتوانم محبت آنان را جبران نمایم.تا هفته بعد خداوند نگهدار دوستانم باد ...
نوشته شده توسط محمد جوان در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 9:57 | لینک ثابت |
داستانک...!
من و كتاب هاي جهان + مقام مافوق...!
مي خواهم مرا بازداشت كنند تا بتوانم با خاطري آسوده،تمام كتاب هاي ناخوانده جهان را بخوانم!.چند باربه كميسري مراجعه كردم و از آنها خواستم مرا براي چند سال و چند ماه در بازداشت نگه دارند تا بتوانم
((سرخ وسياه))،((چگونه فولاد آب ديده شد))،((محاكمه)) و ((دن آرام)) را در آرامش بخوانم اما ...
آنها هر بار با (( لگد وتي پا)) مرا به بيرون هدايت كردند.
يكي دوباري هم كه سماجت نمودم. همانند سگان ولگرد با من برخورد كردند و دمبم را گرفتند و مثل موش كور به بيرون پرتابم كردند. اين بود همه ماجراي من در كمسيري.از آن پس ديگر به سراغ انها نرفتم.
به عدليه رفتم و براي چند مستشار((!)) سرگذشتم را تعريف كردم و از انها خواستم تا مرا بازداشت كنند اما ...
آنها هم خنديدند و مرا ديوانه پنداشتند . من ناراحت شدم و يك لگد هم به سوي آنها پرتاب كردم ولي آنان ((غش،غش)) خنديدند. سر آخر يكي از آنها – همان كه لحن مهربان تري داشت،گفت: برو پيش قاضي القضات ايالت!
خودم را به دفتر ((قاضي القضات ايالت!)) رساندم، چند دقيقه اي صف ايستادم، نوبت به من رسيد و مي خواستم بروم داخل، ظاهرم نافرم و كت وشلوارم وصله وپينه اي وبه جاي عطرفرانسوي، گلاب زده بودم.
مشكوك شدند و يك نفر آمد جلوي مرا گرفت و گفت: مگر اين جا طويله است، سرت را مي اندازي پايين و مي روي سراغ قاضي القضات...؟!
گفتم: عرض كوچكي دارم. زياد وقت ايشان را نمي گيرم. همان نره خري كه بعدا فهميدم به او رئيس دفتر
مي گويند مرا به بخش حفاظت سپرد و گفت: حالش را بگيريد! آمده بود تا به جان قاضي القضات سوءقصد كند!
من كه ازخدا ميخواستم وبه دنبال بهانه اي بودم تا بازداشتم كنند، خوشحال شدم وبدون هيچگونه حرفي جرمم را پذيرفتم وبه برادران حفاظت عرض كردم: جناب نره خردرست مي فرمايند،آ مده بودم به جان ((رئيس ايشان)) سوءقصد كنم!
حفاظتي ها حرفم را باور نكردند . فكر كردند بي خانمانم. مي خواستند مرا به گرم خانه شهرداري بفرستند اما يك آقايي به نام ((برادر حسين)) آمد و گفت: در موردش تحقيق بكنيد. شايد جاسوس باشد.
به يمن پيشرفت تكنولوژي، از طريق اينترنت وشبكه رصدم كردند و از چند نقطه استعلام گرفتند آخر سر فهميدند با ديوانه ي سر وكار دارند. به دارالمجانين زنگ زدند. يادم آمد دريكي از كتابها از زبان صادق هدايت خوانده بودم ديوانه خانه جاي بسيار بدي است به همين خاطر با همكاري آبدارچي حفاظت و سرباز نگهبان كه ادم ((دل رحمي)) بود از آن جا گريختم.
از درب حفاظت كه آمدم بيرون،يك نفر كه بعدها كشف كردم (( كارچاق كن و رابط)) است آمد وگفت: برادر
برو پيش مقام مافوق...!
تحقيق كردم ديدم مقام مافوق يك فرد عاليرتبه اي است كه در پايتخت زندگي مي كند. بار وبنه را بستم تا به سراغ او بروم. به ترمينال شهر مراجعه كردم.، دانستم ، بنزين سهميه بندي شده وكرايه ها هم سنگين،
راننده ها هم از خداخواسته نرخ خون پدرشان را براي كرايه تعيين كرده بودند.به جيبم كه نگاه كردم ديدم عنكبوت ها نشسته اند و تار ميزنند. از آن طرف بي خيال اين سفر هم نمي توانستم بشوم بايد مي رفتم و هر طور شده مقام مافوق را مي ديدم تا درد مرا چاره كند لذا نشستم و با خودم مشورت كردم آخر سر به اين نتيجه رسيدم كه بايد با كمك قاطر پدرم هر طور شده خودم را به مركز و ((مقام مافوق )) برسانم.
شال وكلاه كردم و در يخبندان زمستان به سوي مركز حركت كردم . چند فرسخي كه رفتم . قاطر پدرم ريق رحمت را سر كشيد و عمرش را دا د به شما...! به ناچار بازگشتم و از مادرم خواستم تا شترش را به من بدهد .پدرم مخالفت كرد و مرا زير مشت ولگد گرفت و گفت: توله سگ قاطر را كشتي، حالا نوبت به شتر رسيده است ....؟!
مادرم كه اين وضعيت را ديد شروع به گريه وزاري كرد و آخر سر هم شترش را به من داد تا مشكلم حل شود.
با جان كندن و زحمت بسيار خودم را به پايتخت رساندم . به دليل طولاني شدن مطلب اين شماره ،از خير مصائب بين راه و گشتي ها وچريك ها و كوه ها و دره ها چشم پوشي مي كنم فقط همين را مي گويم وقتي از خانه حركت كردم زمستان بود وبرف مي آمد اما به مركز كه رسيدم ((سيزده بدر)) بود و مردم در يك نقطه خوش آب وهوا مشغول خوش گذراني و چشم چراني بودند.
رفتم دم درب قصر مقام مافوق،گماشته ها گفتند : رفته سفر...! پرسيدم كجا...؟! جوابي ندادند.
از مردم همان بلاد تحقيق كردم و ماجرا را گفتم . پاسخ دادند: اي برادر جان ...بهتر است فكر بازداشت و ديدار با اين مقام مافوق را از ياد ببري چون ايشان همانند ماركوپولو هر روز يك جا مي رود و چند سال طول مي كشد كه به اين جا بيايد . بهتر است برگردي همان ديارت و كتابهايت را بخواني ...فكر زندان رفتن را هم از سرت بيرون كن ...
....
و من حالا سال هاست كه پشت درب قصر مقام مافوق نشسته ام و به انتظارم تا او بيايد و حكم بازداشت مرا امضاء كند.
....
گماشته ها به وجود من عادت كرده اند و برخلاف روزهاي اول كه بي دابانه با من حرف مي زدند. حالا هم احترام مي گذارند و هم از سهميه قند و چاي و نان شان چيزي به من مي بخشند و من هم نگران هيچ چيز نيستم و منتظرم تا مقام مافوق از سفر بيايد تنها نگراني من اين است كه مردم هر روز از جلوي درب قصر مي گذرند و با دست مرا به يكديگر نشان مي دهند و اين مرا بسيار مي آزارد....!
نوشته شده توسط محمد جوان در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 8:15 | لینک ثابت |
