تبليغاتX
جامه دران

جامه دران


 

امروز يك پدر پير، تك وتنها توي خيابان راه ميرفت.به گمانم كسي را نداشت!

شب يلدا  دل خوش سيري چند...؟!


نوشته شده توسط محمد جوان در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 17:3 | لینک ثابت |



 

من و شیطان و اونش با من 

سوسرائي فرماندار گنبدكاووس:

 9000 نامه ارسالي مردم گنبد به رئيس جمهور محترم حاكي از اعتماد آنان به دولت جديد است!

 

از صبح كله سحر كه اين خبر را خوانده ام تا حالا كه نيمه شب است  يك لحظه آرام و قرار ندارم . سگهاي آبادي مان پخور مي كشند ، گربه ها شهرمان كيسه زباله ها را تل مي دهند و من هم سرگيجه گرفته ام.هي با خودم كلنجارميروم.سبك وسنگين مي كنم كه بنويسم يا ننويسم.

هر وقت هم كه مي آيم بنويسم سايه سنگين آقاي استاندار گوشه اتاقم مي افتد و هراس در من مي تازد و ناخودآگاه به ياد سخنان شيرين ايشان مي افتم كه در ميهماني باشكوه شب خبرنگاران(!) از مدعوين خواست تا از سياسي كاري و سياسي بازي بپرهيزند و جسارتا سرشان توي لاك خودشان باشد و...

به گذشته هم كه فكر مي كنم يادم مي آيد كه استاندار محترم همين يكي دو هفته پيش در سخنان مبسوطي تهديد نموده اند نشريات تشنج آفرين را معرفي و درصداوسيما آنان را افشاء مي نمايد!.

به پند و اندرزهاي مديرمسئول و چهره مظلوم همكارانم در هفته نامه سليم هم كه فكر مي كنم .مي بينم و درمي يابم كه بايد قيد اين نوشته را بزنم و به قولي عطايش را به لقايش ببخشايم و به قول عمه جان بگم((با دم شير بازي نكنم)) اما ... اما مگر اين شيطان لعين ما را ((بي دنگاسه)) مي گذارد.

از صبح رفته توي جلد من و يك بند زر زر مي كند: جوان بنويس،از مديرمسئول نترس،جي گر بنويس،چاپ كردنش با من!!!.

 من مي گويم: برادر شيطان من از آقاي مديرمسئول كه نمي ترسم اون بنده خدا خودي است ترسي ندارد كه... من از آقاي استاندار مي ترسم كه فردا ناغافل برود توي صداوسيماي گلستان و چهره كريه ما را عريان كند! و پس فردا هم در نشريه مان را گل بگيرد و زن وبچه همكاران را از نان خوردن بيندازد.و ما را عامل دشمن وستون پنجمي اين و آن بنامد و درانتهاي كار هم چند گوني اسكناس يورو و پورو از توي خانه مان دربياورد وبگويد: ببينيد اين هم از مدرك،اين عامل قلم فروش از اينجيلت سرويس و كا گ ب و موساد و چند جاي ديگر پول گرفته تا اين ها را بنويسد و...

اما مگر اين شيطان پدرسوخته دست از سر كچل ما برمي دارد . هي به ما ((عندك)) مي كند: بنويس استاندارش هم با من...! بعد هم يك قره وقميشي مي آيد كه نگو و نپرس پدرسگ ما را ياد يك بنده خدايي بنام ((مريم )) مي اندازد.

حالا شيطان به كنار نمي دانم كدام توله سگي نصفه شبي مادرمان را ((زا به راه)) كرده است و نصفه شبي روح آن مرحومه را هم از توي قبر بيرون كشيده و سر وقت ما آورده است. مادرمان بعد از شيش سال سر از قبر بيرون آورده و مي گويد: پسرم.به تو چه ربطي دارد كه آقاي فرماندار چه گفته است. مگر تو فضولي يا مريضي.مادرجان برو دعا كن تا مردم در چهارسال بعدي 18000 نامه به آقاي احمدي نجات بنويسند.آره مادرجان اين جوري بنويس.بگذار فرماندار و آقاي استاندار هم از تو خوششان بيايد.

مي گويم: مادرجان آخر مگر مي شود ادم اين خبر را بخواند وبه آساني از كنارش بگذرد وتازه احساس غرور وشعف هم نمايد. خدا گواه است كه من به عنوان يك ((قلم به مزد مزدور)) شرمم مي آيد كه اينگونه سخن بگويم.

30 سال از پيروزي انقلاب اسلامي گذشته است هنوز هم مردم آه وناله دارند. دليلش چيست مردم عادت كرده اند تا هر وقت مسئول بلندپايه اي را مي بينند آه وناله كنند تا بنا به عبارت همان مثل قديمي يك تارمويي از خرس بكنند و يا نه واقعا مشكل دارند اگر اينگونه است پس مسئولين محلي واستاني در اين سي سال چه مي كرده اند خواب بوده اند يا خودشان را به خواب زده اند.؟

مادرم گيس هايش را مي كند و مي گويد: ترا به جان ستاره زهره ((كاش مي گفت مريم جان)) وراجي نكن.دهانت را ببند.خفه شو و برو يك گوشه بمير...

مادرم مي گريد،من اندوهگينم.

 اما شيطان بشكن مي زند و مي گويد: برادر جوان. ننه ات را فراموش كن.ادامه بده جي گر،چاپ كردنش با من...!!!


نوشته شده توسط محمد جوان در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 22:26 | لینک ثابت |