جامه دران
منوی وبلاگ

محمد جوان
خبرنگار و عكاس
مطبوعات استان گلستان
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
طنز
پیوندها
میتینگ
رفعتي
طبرستان
محمد گل كش
زندگي در رسانه
منصور گلستان
مهدي صفايي
ميثم باريكاني
سحر سرافراز
کانون فرهنگی پویش
روزنامه اعتماد
جعفر خاندوزي
گرگان زمین
علی نصیبی
ابراهيم
مسيح
کوچه
بهار
مهديه
ریرا
الهه موسوی
مريم اکبری
حميد مافی
سايت تابناك
احمد خواجه نژاد
فارس
حسینیه سیستانی های تهران
قالب بلگفا
طراح قالب

پتي خان ، ماموران ژاندارمري و انتخابات
محمد جوان – arman_farda72@yahoo.com
از ديشب تا الان كه كله سحر است و بچه ها براي خوردن سحري بيدار شده اند . سه بار ستادي ها توي خانه همسايه روبرويي ما ريخته اند تا پسر سارق و كفتر باز او را دستگير كنند. اولين بار ساعت يازده شب بود كه صداي گروپ گروپ پوتين آ مد و بگير وببند و بزن و بزن شروع شد. اما ...(پتي خان) همسايه كفتر باز ما چابك تر از نيروهاي ستاد بود و گريخت.
دو ساعت بعد دوباره كوچه شلوغ شد و همه چيز از نو تكرار گرديد اما عليرغم تجسس بسيار دست ستادي ها به جايي بند نشد...بار سوم همين چند دقيقه پيش بود كه باز هم ماموران كوچه را قرق كردند و خواب را بر ما حرام تا پتي خان را دستگير كنند . اين بار هم پتي خان با كمك وداد وبيداد مادر و خواهرش موفق به فرار شد و دست ماموران را در حنا گذاشت تا آنان دست از پا درازتر به پاسگاه بازگردند و به ماموران مافوق ، ناكامي خود را گزارش دهند و...
در همين زمينه خازبولاتف ها سر سفره سحري همراه با نوشيدن چاي و صرف اشكنه و كشك بادمجان و كشيدن چند پك از قليان موروثي بياناتي صادر نموده اند كه از شما خواهش مي كنم اين اراجيف را بخوانيد اما زياد جدي نگيريد...!
رستم: آقا، اصلا چرا من بايد اول از همه اظهار نظر نمايم. مگر روسلان مرده است او كه از من جوان تر و چابك تر و زيرك تر است و فرزتر
روسلان: يهو بگو پتي خان م ديگه. خلاص !
اوماخان: جريان چي بود. پتي خان چه كرده بود كه ماموران اين گونه به سوي خانه او يورش آوردند.
رستم: غلط نكنم.اين دفعه آدم كشته بود!
روسلان: راستي دقت كرديد،مادر پتي خان چي مي گفت؟
رستم: نه چي مي گفت.
روسلان: مي گفت شما كه مثل كماندوهاي امريكايي مي ريزيد تو خانه ما ، حكم هم داريد؟!
رستم: خب سردسته كماندوها چي گفت؟
روسلان: هيچي . چند تا فحش آب دار به مادرپتي خان داد و سرآخر هم گفت : دهنت رو مي بندي يا ببندمش
راوي: جناب خازبولاتف ها تا اذان صبح چند دقيقه اي بيشتر نمانده،خواهش مي كنم در اين مورد با احتياط اظهار نظر نمايد و براي بنده و مدير مسئول دردسر درست نكنيد
اوماخان: برادر جوان ! تو بهتر است در اين مورد خفه خون بگيري. مرد مومن مسجد نديده! نصف شب ريخته اند تو خانه همسايه ات و تو آن وقت اين جا نشسته اي و ياوه مي گويي،پس وظيفه اطلاع رساني تو چه مي شود. ببين اين رستم كه به اندازه يك پشه هم عقل ندارد. درمورد حكم و اين جور حرفها سخن مي گويد و تو آن وقت نشسته اي و به پايه هاي سست قدرت فكر مي كني!
راوي: من كه زورم به شما نميرسد . خب مي فرموديد . ادامه بدهيد ببينم حرف حساب شما چيست؟
اوماخان: ما با كسي سر جنگ نداريم. فقط مي خواهيم بدانيم ماموران محترم كه عينهو كماندوهايي امريكايي نيمه شب بر سر خانه و زندگي مردم خراب مي شوند آيا حكم ورود به منزل داشته اند؟!
رستم: فكر مي كنم آقايان اين جا را با عراق اشتباه گرفته اند!
روسلان: اي بابا. اين مملكت اين قدر شير تو شير است كه كسي به اين مسائل نگاه نمي كند . من كه فكر نمي كنم اين ها حكمي داشتند
رستم: از كجا فهميدي جيگر!
روسلان: نديدي نصفه شبي چطور روي پشت بام هاي همسايه ها مي رفتند و تو حياط ها را سرك مي كشيدند تا ملاحظه كنند كه پتي خان در كدام خانه خودش را قايم كرده است. اين ها اگر حكمي هم داشته باشند .حكم ورود به يك منزل را دارند نه اين كه به همه خانه ها سرك بكشند.
راوي: يعني شما مي گوييد ماموران محترم بنشينند و فرار پتي را مشاهده كنند و دست به هيچ كاري نزنند. چون پتي جان از پشت بام خانه اش به روي پشت بام همسايه ها رفته است و از آن جا هم به داخل خانه همسايه هفتمي رفته است!
اوماخان: هيچكس نفهمد فكر مي كند تو چه اعجوبه اي هستي.اما من كه مي فهمم چرا مصلحت گرايانه صحبت مي كني! نترس عزيزم !. نهايتش ژاندرمري از مديرمسئول شكايت مي كند و پاي ما وسط مي آيد كسي به تو كاري ندارد.ضمنا ما هر آشي كه بخوريم قاشقش را هم به ليفه تنبانمان مي بنديم تا مردم بدانند كه ما چه هستيم و چه كرديم و چه خورده ايم!
رستم: آقا اين سركماندو كه لباس شخصي پوشيده بود چرا اين قدر بددهن بود. شنيدي به مادر پتي چي مي گفت؟ من كه خجالت كشيدم و آب شدم
روسلان: اين ها براي تضعيف روحيه است . دستشان از پتي كوتاه شده ،سعي مي كنند تا با زدن حرفهاي ركيك يك جوري خشم شان را خالي كنند
رستم: اين ها را اگر گزارش بدهيم .آن بالايي ها پيگيري مي كنند و پوست اين ها را مي كنند و ...
اوماخان: رستم جان تو چقدر ساده اي ...
در اين جا اوماخان خازبولاتف حرفهايي زد كه مطمئنا اگر مديرمسئول آن را مي خواند حكم به حذف ستون جامه دران مي داد و از حقير نيز بسيار گله مند مي شد. قضات شريف و مدعي العلوم و دايره حقوقي ژاندارمري هم اگر چشمشان به اين حرفها مي خورد .حكم اعدام ما را صادر مي نمودند و اين دشمنان قسم خورده ما هم يك چند تا انگ فاشيست و وطن فروش و كمونيست و ...بارمان مي كردند و به مراد دلشان مي رسيدند .لذا ما ترجيح داديم . بيانات برادر اوماخان - تنها تحصيلكرده خاندان خازبولاتف ها - را حذف كنيم و جان مان را بخريم!
رستم: آقا، تو كه جسارت نداري.مرض داري آمده اي اين جا و ما را خلق كرده اي تا حرف حساب مردم را بزنيم و قهرمان ملي و اسطوره شويم
راوي: اسطوره شدن سرتان را بخورد . شما همت كنيد و در انتخابات شوراي شهر كانديد شويد و راي بياوريد . باقيش با من...
روسلان: پيشنهاد بدي نيست. اتفاقا اين قضيه دستگيري پتي خان و حكم قضايي هم سوژه خوبي مي شود تا بر روي آن مانور بدهيم و حسابي راي جمع كنيم.
اوماخان: من اصولا با انتخابات مشكلي ندارم . اما براي كانديدا شدن در انتخابات آن هم در اين شهر خراب شده ترديد دارم
رستم: آخ جان دل برادر. تا وقتي رستم مشكل گشا را داري چه غم داري. بگو برادر جان تا من مشكلت را حل كنم
اوماخان: با آن گند كاري و مردم فريبي و توزيع ثروتي كه عابد موجي و نورميرزا در دوره قبل به راه انداختند فكر مي كني بشود راي جمع كرد.
روسلان: داداش تو كانديدا بشو و با ما فردا بيا برويم فرمانداري ثبت نام بكن. راي جمع كردنش هم با من !
رستم: روسلان راست ميگه داداش . تو كانديد بشو. بقيه اش با من و جوان وروسلان !
راوي: پس اين قصه حكم و پتي خان و ماموران ژاندارمري چي شد؟!
خازبولاتف ها : بماند براي شماره بعد !
من كه مي دانم شماره بعدي وجود ندارد و اين قصه هم به سرنوشت روايت هاي پيشين دچار مي شود اما چه كنم كه مديرمسئول از من خواسته است تا بچه ها از فاز سياست بيرون بياييند و در رخدادهاي اجتماعي كمي تنفس كنند.راستي به نظر شما درصورت كانديدا شدن اوماخان خازبولاتف در انتخابات شوراي شهر ناكجاآباد،صلاحيت او توسط هئيت نظارت تاييد مي شود؟!
نوشته شده توسط محمد جوان در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 ساعت 22:35 | لینک ثابت |
روز آزادی یاران
باورم نمي شود بعد از آن افتضاح وجنجالي كه بر سر مصاحبه ما با گروه ويژه تلويزيوني به وجود آمد . به اين زودي حكم آزادي خود را دريافت كرده باشيم . بچه ها از غروبي كه اين خبر را شنيده اند بشكن مي زنند و يك قره قميشي را ه انداخته اند كه بيا و ببين ...بچه هاي بند شيش كه بيشتر آنها بچه هاي روشنفكر و درس خوانده و به اصطلاح باسواد و باكلاسي هستند و اصولا وذاتا از قره وقميش خوششان نمي آيد و آن را سبك بازي مي پندارند نيز در جشن آزادي ما شركت كرده اند و يك چيزهايي عجيب وغريبي مي خوانند كه در آن به نرگس و قربان خروس اشاره مي كنند و از دل شوره و عشق قربون حرف مي زنند.
دل شوره دارم حرف حسودها رو تو باور بكني
گل عشق مون و تو گل خونه نچيده پر پر بكني
دل شوره دارم وسوسه شي تو با دروغ هاي رقيب
پا رو قلب قربون بذاري، چشم اون و تر بكني
....!
ديشب كه برادر((عباس)) بازجوي محترم به سراغم آمد خبر از آزادي من و بچه هاي گروه داد و گفت: فعلا به حكم قاضي در حبس تعليقي به سر خواهيد برد تا ببينم اوضاع چگونه مي شود. او تاكيد كرد : برويد و خدا را شكر كنيد كه احوالات شما در آن سوي آب ها پيچيد ورسانه هاي استكبار شما را دربوق و كرنا كردند و گرنه جايي شما را مي كاشتيم كه عرب ني انداخته است...!
سر آخر هم وقتي داشت مي رفت پوزخندي زد و گفت: اميدوارم از اين جا كه بيرون مي رويد بچه هاي خوبي باشيد و به روزنامه هاي محلي هم كاري نداشته باشيد و گرنه مجبور مي شويم دوباره شما ها را بياوريم اين جا و به سقف آويزان كنيم و به يك نقطه خاص هم چند كيلويي وزنه آويزان كنيم و... حالتان را اساسي جا بياوريم.
به بچه ها كه جريان را گفتم هر كدام يك تفسيري كردو حرفي زد كه براي اطلاع شما از متن قضايا به آن اشاره مي كنم.
رستم: آقا اصلا اين برادر ((عباس)) كيلويي چند است كه بخواهد ما را تهديد بكند.من از همين درب كه رفتم بيرون مستقيم مي روم دفتر روزنامه ستاره و يك گفتگوي مطبوعاتي راه مي اندازم و به زمين وزمان هم رحم نمي كنم و هويت واقعي برادر عباس و شاغلام را هم افشاء مي كنم.
روسلان:0خب گيريم كه ما رفتيم و يك مصاحبه مطبوعاتي هم راه انداختيم. شما فكر مي كنيد مديران مسئول مطبوعات اجازه چاپ را خواهند داد؟
اوماخان: ندهند. خيالي نيست . مي رويم و با همين برادر جوان مصاحبه مي كنيم و بعد هم مي گوييم آن را دروبلاگش بگذارد و ملت را از حال و روز ما آگاه كند.
راوي: برادران خازبولاتف،خواهش مي كنم دور من يكي را خط بكشيد . هنوز امضاي پاي توبه نامه من خشك نشده است ! ضمنا مديرمسول از من خواسته تا شما را از زندان بيرون بياورم و فضا را سياسي نكنم و به مقولات اجتماعي بپردازم.
رستم:حالا اگر ما بخواهيم در همان وادي باشيم بايد چه كسي را ملاقات كنيم
راوي: احتمالا برادران ((عباس وشاغلام)) و جايي را كه عرب ني انداخته است ...!
رستم: نه . همان حرف مدير مسئول،خيلي بهتر است.
اوماخان: از كجا شروع كنيم. وظيفه ما چيست
راوي: فعلا مشخص نيست . من بايد بنشينم و مفصل با مدير مسئول حرف بزنم
روسلان: تكليف ما تا آن موقع چيست؟
راوي: شما به راه خود ادامه بدهيد.من هم درخدمت شما هستم.
رستم: راستي ،مي تواني براي ما بساط هم بچيني ، از اين بساط هايي كه توي شب نشيني ها هست.قليان و مخلفات...!
راوي: اگر اداره بهداشت گير ندهد وكليد نكند . موردي ندارد.
روسلان: پيشنهاد مي دهم . مديرمسئول روزنامه را به بهداشت نشان ندهد.
اوماخان: اي برادر خنگ ! دست هاي پنهان اين كار را مي كنند
رستم: راستي ما مي توانيم اين جا يك گروه پارتيزاني راه بيندازيم و يك كارهاي خفن انجام بدهيم.
دقت كه مي كنم مي بينم با ((خازبولاتف ها)) نمي شود با زبان بهتري صحبت كرد . لذا ترجيح مي دهم سكوت كنم و درخفا به دنبال راه چاره اي باشم تا آنان را به نوعي سر عقل بياورم.
راستي شما از امبرتو و چزاره خبري نداريد . به گمانم آنها براي استراحت مدتي به زادگاه خود رفته باشند . شما چطور... نمي خواهيد مدتي براي استراحت مغزتان و آسودگي خيال،دور روزنامه ستاره را خط بكشيد وبراي چند صباحي خواندن آن را براي خود ممنوع كنيد ...!
Arman_farda72@yahoo.com
نوشته شده توسط محمد جوان در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 ساعت 22:30 | لینک ثابت |
